roman برايم از عشق بگو (10) ساعت دوازده بود كه برگشتند. چشم هايش از شدت گريه باز نمي شد. تمام مدت براي شفاي مريض ها دعا كرده بود و از خدا خواسته بود مادرش هم سلامتي اش را به دست بياورد.
شام هم همانجا داده بودند كه به همه نرسيده بود و او غذايش را با يكي از بچه ها تقسيم كرده بود تا او هم از اين تبركي خورده باشد.وقتي در اتاق را باز كرد بچه ها خواب بودند. بدون سر و صدا لباس هايش را عوض كرد و كتاب هايش را برداشت و رفت نماز خانه.تا ساعت دو مشغول خواندن بود خيلي از درس هايش عقب افتاده بود. دلش نمي خواست خصوصا استاد مهرابي در درس هايش مشكلي ببيند چون حتما ان را به كار كردن بيرون ربط مي داد.
وقتي چشم هايش از شدت سوزش ديگر باز نمي شدند بالاخره كوتاه امد و برگشت به اتاق. فردا هشت تا دوازده كلاس داشت و يكي هم عصر ساعت دو.تا چهار سه شنبه ها از همه شلوغ تر بود.بعد از كلاس عصرش هم مي خواست برود براي عكاسي. سرش هنوز به متكا نرسيده بود كه خواب رفت.
ماكان ماشين را كه مقابل خانه نگه داشت با ديدن ماشين ارشيا خنديد و گفت:
اين كه باز اينجاست.
در را باز كرد و با سر خوشي وارد خانه شد. با ورودش ترنج و ارشيا هم از پله پائين آمدند. ترنج لباس پوشيده و چادرش هم دستش بود. ماكان با ديدن انها با تعجب گفت:
كجا به سلامتي؟
ارشيا به طرف او رفت و گفت:
عليك سلام پسر گل.
ترنج هم با لبخند سلام كرد.
سلام داداش.
سلام ليمو شيرين كجا؟
ارشيا زد به شانه ماكان و گفت:
ديگه حق نداري خانم منو غير ترنج هيچي صدا كني فهميدي؟
برو بينيم بابا. فلاني رو تو ده را نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت. ببين من اصلا تو رو به دامادي قبول دارم كه حالا واسم تعين تكليف مي كنين.
ترنج آستين ارشيا را گرفت و به طرف در برد و گفت:
باز شما دوتا رسيدين به هم. از بچه ها بدترين به خدا.
ماكان كتش را در آورد و روي دستش انداخت و به انها كه مشغول پوشيدن كفش هايشان بودند گفت:
بالاخره مي گين كجا؟
ترنج چادرش را جلوي آينه درست كرد و گفت:
شباي محرم كجا مي رن داداشي؟ ما داريم مي ريم همون جا.
ماكان نگاهي به خانه انداخت و گفت:
مامان اينا كجان؟
بابا كه نيامده هنوز مامانم خونه يكي از دوستاشه.
ماكان پوفي كرد و گفت:
من چكار كنم حالا؟
ارشيا نگاهي به ترنج و بعد هم به ماكان انداخت و گفت:
اگه مي خواي آويزون ما بشي عيب نداره. اينجايي كه ما داريم مي ريم ورود براي همه آزاده ما كه صحب خونه نيستيم.
ماكان سرش را خاراند و گفت:
مثل اينكه چاره اي نيست. پس صبر كنين من اومدم.
ترنج رو به ارشيا گفت:
تا اين حاضر شه مراسم شام غريبان شده.
ارشيا خنديد و دست روي شانه ترنج انداخت و گفت:
باشه. عوضش ارزش داره.
ترنج فقط لبخند زد. شايد ده دقيقه هم نشد كه ماكان از پله پائين امد. پيراهنش را با يك پيراهن سورمه اي كوتاه عوض كرده بود شلوار راسته مشكي پوشيده بود و نيم پالتو مشكي اش هم توي دستش بود. مثل هميشه هم موهايش را به يك طرف بالا داده بود.
ترنج نگاهي به ساعت و ماكان انداخت و چند بار اين كار را تكرار كرد.
ماكان امشب بايد توي كتاب ركوردهاي گينس ثبت بشه به جون خودم.
ماكان كفشش را پوشيد و گفت:
من اگه بخوام دو ثانيه اي حاضر ميشم.
آها ديدم.
ارشيا دست ترنج را گرفت و گفت:
بريم ديگه.
و هر سه از خانه خارج شدند.
مهتاب دشت تند تند عكس هايي كه از شعبه هاي فروشگاه گرفته بود با فوتوشاپ تنظيم مي كرد وروي بعضي هم كارهايي انجام مي داد. ديروز كار عكاسي از آن دو شبعه را هم تمام كرده بودو خدا رو شكر و سر و كله شهرزاد انجا پيدا نشد.
در عوض با پدر شهرزاد ملاقات كرده بود كه مرد خيلي محترمي به نظر مي رسيد و با مهتاب با احترام برخورد كرد.
ترنج هم داشت توي سكوت به كارش مي رسيد. براي يك لحظه سرش را بلند كرد و گفت:
راستي مهتاب با بيمارستان تماس گرفتي؟
مهتاب بدون اينكه نگاهش را از توي مانيتور بردارد گفت:
نه ولي امروز تماس مي گيرم اون دفعه گفت تا اخر هفته مياد.
بعد از دست از كار كشيد و گفت:
خدا كنه ديگه بياد. دلم برا مامانم حسابي شور مي زنه.
اميد به خدا شايدم امروز اومده باشه.
خداكنه.
ترنج لپ تاپش را چرخاند به سمت مهتاب و گفت:
نظرت چيه؟
مهتاب به بنري كه ترنج طراحي كرده بود نگاه كرد و گفت:
خوبه.
بنر را يكي از ادارات دولتي به مناسبت عاشورا سفارش داده بود تا مقابل در ورودي نصب كنند. البته بيشتر كارهاي اخيرشان چه بنر چه تبليعات بوي محرم مي داد.
اين عكس و از كجا آوردي زدي اون گوشه؟
ترنج شانه اي بالا انداخت و گفت:
اينترنت.
مهتاب سري تكان داد و گفت:
الان مي ري نگاه مي كني روي تبليغات و بنر ا نصف بيشترشون عكساي تكراري اينترنتي هست.
ترنج دوباره مشغول كارش شد و گفت:
منم اولا حرص مي خوردم. ولي بعد ديدم خود سفارش دهنده ها ترجيح مي دن از عكس هاي موجود استفاده كنن تا يك نفر براشون طرح بزنه. خوب اينجوري ارزون تر در مياد
چي بگم والا.
عكس ها را ريخت روي فلش و گفت:
من برم اينا رو نشون آقاي اقبال بدم. فكر كنم بايد براي خانم معيني ايميل كنم.
ترنج دوباره مشغول كارش شد و گفت:
ديديش؟
مهتاب بلند شد و مانتويش را مرتب كرد و گفت:
آره. خوشكله.
ترنج نگاه عاقل اندر سفيهي به او انداخت و گفت:
ظاهر بين.
مهتاب خنديد و گفت:
خوب يك كم هم اخلاقش هيولايي بود.
ترنج پخي زير خنده زد و گفت:
اين و ديگه از كجا در آوردي.
مهتاب رفت سمت ميز ترنج و با خنده گفت:
اينم از اصطلاحات دختر خواهرمه. يه جيگريه بايد ببينيش. دلم براش يه ريزه شده. سه هفته اس خونه نرفتم. شاد فردا نيام برم خونه.
بعد فلشش را داد دست ترنج و گفت:
ديروز دوربين داداشت دستم بود با بچه ها چند تا عكس گرفتيم. خودم اينجا كامپيوتر ندارم بايد ببرم خونه. ولي چون فلشم و مي دم دست آقاي اقبال اگه ميشه عكس ها رو برام نگه دار.
ترنج فلش را گرفت و گفت:
باشه.
فولدر و كلا كاتش كن.
باشه.
يكي دو دقيقه كار انتقال عكس ها طول كشيد و بعد مهتاب از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاق ماكان رو به خانم ديبا گفت:
مي تونم برم داخل؟
بله بفرما.
مهتاب در زد و با صداي بفرمائيد ماكان وارد شد و سلام كرد:
سلام.
ارشيا هم انجا بود.
سلام استاد.
سلام خانم سبحاني خوبين؟
ممنون.
رو به ماكان نيم نگاهي انداخت و گفت:
عكس هاي فروشگاه و اماده كردم آوردم ببينين.
بعد فلش را روي ميز ماكان گذاشت و مقابل مير ايستاد و دست هايش را توي هم قلاب كرد ونگاهش را روي ميز دوخت.
ماكان فلش را برداشت و به بررسي عكس ها پرداخت. ارشيا با كنجكاوي گفت:
منم مي تونم ببينم.
مهتاب رو به او جواب داد:
خواهش مي كنم استاد.
ارشيا بلند شد و كنار ماكان ايستاد و به تماشاي عكس ها پرداخت:
كارتون عاليته.
مهتاب با لبخند سرش را پائين انداخت و گفت:
با اون دوربين خواه و ناخواه همه چيز عالي ميشه.
و ياد عكس هايي افتاد كه گرفته بود. ديشب به خودش جرئت داده بود دوربين ماكان را همراهش برده بود عزاداري و آنجا هم يك دل سير عكس گرفته بود. دلش مي خواست از عكس هاي خودش توي كارهايش استفاده كند.
با فتوشاپ راحت مي توانست انها را براي روي بنرها و تبليغات ويژه محرم اماده كند.
ماكان نگاهش را از مهتاب گرفت و گفت:
خوب انتخابتم كردي؟
بله. ولي خانم معيني قرار شد اول عكس هارو ببينن.
خوب ببينه ربطي به كار شما نداره.
بايد ايميل كنيم براشون.
ماكان از جايش بلند شد و گفت:
بيا از همين جا برو تو ميل باكس شركت و براش سند كن.
مهتاب با ترديد گفت:
از اينجا.
آره ديگه. بيا اين ور.
مهتاب ميز را دور زد و جاي ماكان قرار گرفت. ولي روي صندلي ننشست.
بشين راحت باش.
ممنون. راحتم.
ماكان نگاه مرددي به او انداخت و گفت:
باشه.
مهتاب وارد شد و عكس را ضميمه ايميل كرد و همانجور ايستاده منتظر شد تا عكس ها ضميمه نامه شود و به آدرس فروشگاه سند كرد.
تمام شد.
ماكان سر جايش برگشت و از خودش پرسيد. چرا ننشست؟
موس را برداشت. هنوز ار گرماي دست مهتاب گرم بود.مهتاب با اجازه اي گفت و از اتاق خارج شد. ماكان بانگاهش او را تعقيب كرد و حتي چند ثانيه اي به در بسته هم خيره شد كه ارشيا موشكافانه او را نگاه كرد و گفت:
تو چه فكري؟
ماكان بدون پرده پوشي گفت:
گاهي بعضي از رفتاراي اين دخترو درك نمي كنم.
ارشيا دست به سينه گفت:
مثلا؟
ماكان تكيه داد و گفت:
مثلا همين الان. چرا ننشست رو صندلي و ايستاده و اينقدر ناراحت كارشو انجام داد. ارشيا لبخندي زد و گفت:
خيلي هم عجيب نبود.
ماكان خيلي گيج گفت:
چي؟
ارشيا كاملا به سمت ماكان چرخيد و گفت:
ماكان تو آدمايي نمونه اين مهتاب خانم تا حالا تو زندگيت نديدي براي همين برات عجيبن. مهتاب اينجور كه من دارم مي بينم دختر خيلي معتقديه.
ماكان هنوز گيج بود:
خوب مگه من گفتم بيا بغل دست من بشين. من بلند شده بودم كه.
آره ولي صندلي هنوز از گرماي بدن تو گرم بود. و اون نمي خواست با اين گرما تماس بگيره.
اخم هاي ماكان توي هم رفت. با حرص پايش را به زمين كوبيد و گفت:
اين ديگه شورش و در اورده. خوبه نگفتم بيا بغل من عكس ها رو بريز.
ارشيا خنديد و گفت:
حالا چرا جوش آوردي؟
آخه لجم مي گيره. يعني چي اين حركات. مثلا حالا چي ميشه آدم گرماي بدن يكي ديگه رو احساس كنه اونم غير مستقيم يعني اينقدر از خود بي خود ميشه.
ماكان چرا حرف بي خود مي زني. بابا اعتقادش اينجوريه. دوست نداره. بحث سر اين چيزا نيست. بعد تكيه داد و گفت:
منم همين كار و مي كنم. اگر جايي خانمي نشسته و بلند شه بلافاصله نمي شينم.
ماكان دستي به پيشاني اش كوبيد و نفسش را با حرص بيرون داد و گفت:
به خدا آدم از دست شماها ديوانه ميشه.
ارشيا شانه اي بالا انداخت و گفت:
تو مي توني هر جور خواستي باشي. نمي توني ديگران و زور كني مثل تو فكر كنن. همين كاري كه من مي كنم تو اين مدت كه با هم بوديم من هيچ وقت افكارمو به تو تحميل كردم؟
نه ماكان اعتراف مي كرد كه ارشيا با تمام تفاوت هايشان هيچ وقت چيزي را به او تحميل نكرده بود اگر هم ماكان حرف او را پذيرفته بود واقعا توجيه شده بود.مهتاب برگشت توي اتاق و موبايلش را برداشتو با سلام و صلوات شماره بيمارستان را گرفت. خيلي شارژ نداشت و ممكن بود تماس زود قطع شود.
بعد از سه چهار بوق بالاخره يك نفر جواب داد:
سلام خسته نباشيد.
ممنون.
ببخشيد مي خواستم ببينم دكتر عزتي از مرخصي تشريف آرودن.
بله از امروز هستن.
مهتاب نزديك بود سكته كند. قبل از اينكه جواب بدهد و تشكر كند. تماسش قطع شد. شارژ تمام كرده بود. هول شده بود. بايد به خانه خبر مي داد. ولي شارژش تمام شده بود.
ترنج با تعجب به مهتاب كه داشت دور خودش مي چرخيد گفت:
مهتاب چكار داري مي كني؟
مهتاب يك بند داشت مي گفت:
بايد به خونه خبر بدم خبر بدم.
بعد انگار مغزش فعال شد پريد و كوله اش را چنگ زد رو به ترنج گفت:
دكتر عزتي برگشته.
و دويد سمت در اتاق.
ارشيا در اتاق را باز كرده بود كه برود داشت با ماكان كه او را همراهي كرد ه بود خداحافظي مي كرد كه مهتاب از اتاق بيرون دويد و بدون هيچ وقفه اي از پله پائين دويد. ماكان و ارشيا به صحنه اي كه ديده بودند با دهان باز نگاه كردند.
ماكان با عجله از كنار ارشيا رد شد و به سمت اتاق ترنج رفت. ترنچ داشت وسايلش را با عجله جمع مي كرد.
ترنج مهتاب چش بود؟
ترنج زيپ كيفش لپ تاپش را با يك حركت بست و گفت:
دكتر عزتي اومده. فقط نمي دونم اين با اين سرعت كجا داشت مي رفت. برم دنبالش تنهايي الان يك كاري دست خودش مي ده.
و از پشت ميز بيرون امد.
ماكان دست كرد توي جيبش و سوئيچ ماشينش را داد دست ترنج و گفت:
هرجا خواست ببرش.
مرسي داداشي.
ارشيا تازه رسيده بود كه از ترنج پرسيد جريان چيه؟
ترنج دستش را كشيد و گفت:
بيا تو راه بت مي گم.
و با عجله به سمت پله رفت. ماكان دستي توي موهايش كشيد و نگران برگشت توي اتاقش.
مهتاب از شركت بيرون دويد و توي خيابان دنبال تلفن كارتي گشت. كمي دورتر آن طرف خيابان يكي ديد. بدون نگاه كردن به خيابان دويد توي خيابان صداي بوق و ترمز يكي دو ماشين باعث شد ماكان هم از پشت ميز بپرد. از پنجره نگاه كرد.
ترنج و ارشيا را ديد كه به طرف خيابان دويدند. بدون اينكه منتظر بماند در اتاق را باز كرد و بيرون دويد.
جمعيت كه معلوم نبود يك هو از كجا سبز شده بودند دور صحنه تصادف را پر كرده بودند. ماكان دوان دوان رسيد. نگران از وسط جمعيت رد شد و به دنبال مهتاب گشت. مهتاب روي لبه جدول نشسته بود و سعي مي كرد دردي كه توي پائش پيچيده بود را بي خيال شود و به ترنج توضيح بدهد كه خوب است.
بابا ترنج هيچيم نشده خوبم.
راننده با چهره اي كبود داشت براي ارشيا توضيح مي داد كه مهتاب ناگهان وسط خيابان پريده شانس اورده بود كه ماشين تازه از كوچه بيرون آمده بود و سرعتي نداشت و فقط ضربه كوچكي به پايش خورده بود.
ماكان با ديدنش كه روي جدول نشسته بود. براي لحظه اي خيالش راحت شد. ترنج هم عصبي داشت با او حرف مي زد.
ماكان كنار انها ايستاد و گفت:
خوبي؟
مهتاب سرش را بالا اورد و بعد سعي كرد به سختي از جا بلند شود.
به خدا خوبم. حواسم نبود. مي خواستم برم اون ور خيابون اينجوري شد. ولي هيچيم نشد اين بنده خدا رو بذارين بره. راهم بي خودي بند آورديم.
بعد لنگ لنگان رفت سمت راننده و گفت:
آقا ببخشيد تقصير من بود. بفرمائيد معذرت مي خوام.
مرد كه عصبانيتش كم شده بود به چهره مهتاب كه معلوم بود دارد درد را تحمل مي كند نگاه كرد و گفت:
دخترم به خدا مردم و زنده شدم. اخه اين چه كاري بود كردي.
مهتاب لبش را گاز گرفت تا ناله نكند.
شرمنده من عجله داشتم.
آخ تازه يادش آمد براي چي وسط خيابان دويده. رو به ارشيا گفت:
استاد بذارين برن.
خود راننده گفت:
نمي خواي بري بيمارستان
نه خوبم. ممنون. بفرما.
و بفرما را با حالت ناله گفت. ديگر نايستاد. از وسط جمعيت رد شد. ترنج كه ديد مهتاب باز راه افتاده او هم دنبالش رفت. ماكان داشت با ارشيا و راننده صحبت مي كرد كه باز مهتاب وسط جمعيت گم شد.
مردم كم كم متفرق شدند و مهتاب عرض خيابان را رد كرد. ترنج روي گلكار وسط خيابان مانده بود و منتظر بود بتواند رد شود. ارشيا از بالا جمعيت نگاه نگراني به ترنج انداخت و به ماكان گفت:
برو دنبال اين دوتا تا يه كاري دستمون ندادن. برو الان ترنج خودشو پرت مي كنه جلو ماشين. تا من اينا رو رد كنم برن.
مهتاب لنگ لنگان خودش را به كيوسك تلفن رساند. از درد طاقتش تمام شده بود. اشك هايش بي صدا مي ريخت. كارت تلفنش را بيرون كشيد و شماره خانه را گرفت.
ماكان خودش را به ترنج رساند و دستش را گرفت و با حرص گفت:
اين دوستت معلوم هست چشه.
و با يك حركت سريع او را از خيابان رد كرد.
كجا رفت؟
ترنج با دست كيوسك تلفن را نشان داد.
اونجاست.
ماكان بدون اينكه دست ترنج را رها كند به طرف مهتاب رفت.
مهتاب تمام وزنش را روي ان يكي پايش انداخته بود. و سعي مي كرد صدايش خيلي نلرزد. پدرش بعد از دو بوق جواب داد:
سلام بابا.
مهتاب تويي بابا؟
آره. دكتر اومده. من امروز زنگ زدم.
مكث كرد و لبش را گاز گرفت تا موج درد را رد كند و ناله نكند. صداي پدرش پر از خوشحالي شد:
خدا رو شكر. كي مي تونيم مامانت و بياريم.
من همين الان مي رم بيمارستان. شما گوش به زنگ باشين.
باشه دخترم. تو خودت خوبي.
آره بابا الان عاليم.
مواظب خودت باش بابا جون.
چشم. سلام به مامان برسون.
چشم عزيزم.
خداحافظ.
گوشي را كه گذاشت. شدت اشكش بيشتر شد ماكان و ترنج هم زمان رسيدند. مهتاب نگاهي به ترنج انداخت و گفت:
دكتر عزتي اومد ترنج.
ترنج كه صورت اشك آلود او را ديد جلو رفت و بغلش كرد. مهتاب صورتش را توي چادر ترنج پنهان كرد. ماكان داشت لبش را مي جويد كه حرف نامربوطي نزد از يك طرف هم دلش با ديدن اشك مهتاب داشت زير و رو ميشد. دلش مي خواست در آن لحظه به جاي ترنج بود.
ترنج در حالي كه پشت كمر او رابه ارامي نوازش مي كرد گفت:
اين كارا چيه مي كني مهتاب.
مهتاب خودش را از ترنج جدا كرد و نيم نگاه خجالت زده اي به ماكان انداخت و گفت:
شارژ موبايلم تمام شده مي خواستم به بابا خبر بدم دكتر برگشته.
كوله اش را كه روي زمين افتاده بود. برداشت و موقع راست شدن ناخوداگاه از درد ناله كرد و دستش را به كيوسك تلفن گرفت. ترنج با جديت برگشت و به ماكان گفت:
برو ماشين تو بيار و سوئيچ را به دستش داد. مهتاب به سرعت گفت:
نه بايد برم بيمارستان
ترنج دست او را گرفت و گفت:
ما هم داريم مي ريم بيمارستان.
نه بايد برم شفا. براي كاراي مامانم.
ترنج دست مهتاب را با حرص رها كرد و گفت:
مهتاب به خدا ديوونه شدي. شايد پات طوري شده باشه. بايد بري عكس بگيري.
ولي مهتاب نمي فهميد بايد همان روز مي رفت و دكتر را مي ديد. بايد مي رفت حتي اگر شده سينه خيز.
در حالي كه اشك هايش دانه دانه روي صورت سر مي خورد با همان صداي لرزان گفت:
بعدا مي رم. اول مامانم.
اول پات مهتاب با من بحث نكن.
ماكان مانده بود چكار كند. چشم از چهره مهتاب بر نمي داشت. صورت مهتاب از اشك خيس بود و ماكان فقط به ان زل زده بود. ارشيا هم رسيد و گفت:
چرا اينجا جمع شدين.
ترنج جوابش را داد. ماكان مي ترسيد دهانش را باز كند و صدايش بلرزد.
مهتاب بايد بره بيمارستان پاش درد ميكنه.
ماكان پس چرا دست دست مي كني برو ماشينت و بيار.
ماكان كه انگار منتظر همين حرف بود. به سمت خيابان رفت و با يك جهش از جدول پريد و عرض خيابان را هم با سرعت دويد و خودش را رساند جلوي شركت و ماشين را روشن كرد و خودش را به انها رساند.
هر چهار نفر سوار شدند. مهتاب آهسته به ترنج گفت:
بگو بره شفا.
باشه. مي ريم اونجا هم عكس از پات بگير هم براي مامانت سوال مي كنيم.
مرسي. به خدا ببخشيد. تو دردسر انداختمتون.
ترنج سرمهتاب را روي شانه اش گذاشت و گفت:
بگير بخواب فكر كنم مخت ضربه خورده.
مهتاب چشم هايش را بست و آرام گفت:
ترنج خيلي خانمي.
ماكان نگاه نگراني از آينه به مهتاب انداخت و از ترنج پرسيد:
خوابيد؟
مهتاب خودش آرام زمزمه كرد:
بيدارم.
ترنج لبخند زد و گفت:
مي شناسمت چه كله شقي هستي.
مهتاب ناي خنديدن نداشت تمام انرژي اش را براي ناله نكردن صرف كرده بود. احساس مي كرد. پايش به سنگيني يك كوه شده. دردش هر لحظه بيشتر مي شد. تكانش كه مي داد هم كه بيشتر. دست به دامن خدا شده بود:
خدايا پام طوري نشده باشه. بايد مراقب مامان باشم. بايد بيمارستان پيشش باشم. خدايا خواهش مي كنم.
ترنج زمزمه آرام مهتاب را مي شنيد سرش را كمي خم كرد. صورت مهتاب دوباره از اشك پر شده بود.
درد داري مهتاب جان؟
مهتاب لبش را گاز گرفت. ارشيا به عقب برگشت و گفت:
درد داره؟
آره فكر كنم.
بعد رو به ماكان گفت:
چرا اينقدر دور كري راهو بيمارستان نزديك ترم كه بود.ترنج جواب داد:
مي خواد براي عمل مامانش هم سوال كنه.
ماكان تمام توجهش را داده بود به رانندگي و سعي مي كرد زودتر برسد. به غير از ترنج و مادرش تا حالا گريه زن يا دختري منقلبش نكرده بود. حالا چه اتفاقي برايش افتاده بود كه گريه مهتاب هم اين همه بي قرارش كرده بود.
ماشين را جلوي اورژانس نگه داشت و ترنج به مهتاب كمك كرد تا پياده شود. با بدبختي و درد خودش را به بخش رساند. ماكان كلافه از اين حركت دلش مي خواست مهتاب را بغل كند و سريع به بخش برساند ولي مي دانست مهتابي كه از برخورد انگشتانش با او خودداري مي كند حتما از اين كار حسابي دلخور مي شود.
وقتي مي خواستند مهتاب را براي عكس گرفتن ببرند. مهتاب آرام به ترنج گفت:
من پول زياد همرام نيست.
ترنج خودش هم مي دانست مهتاب رويش نشده كه بگويد به اندازه كافي پول ندارد. فقط هفت تومن برايش مانده بود. ترنج اخمي كرد و گفت:
يعني اين داداش و شوهر لند هور من به اندازه يه پاي چلاق پول تو جيبشون ندارن؟
مهتاب سعي كرد لبخند بزند كه زياد هم موفق نبود.
مهتاب را براي گرفتن عكس بردند و ان سه نفر همانجا در سكوت منتظر ماندند تا اينكه ترنج گفت:
يكي تون بره سوال كنه ببينين دكتر عزتي كي اومده سوال كنين براي عمل كي وقت ميده چه مي دونم از اين حرفها.
بعد كمي از وضعيت مادر مهتاب را توضيح داد و گفت:
بگين اورژانسيه. مداركش هم پيش مهتابه فردا مي ياريم.
ماكان خودش داوطلب شد تا برود و سوال كند. مهتاب برگشت و دكتر عكسش را ديد و تشخيص كوفتگي داد ولي به علت درد زيادي كه داشت يك مسكن به او تزريق كردند. ترنج كنار تخت مهتاب نشست و گفت:
خدا رو شكر مشكلي نيست. فقط كوفتگيه
مهتاب در حالي كه مسكن كم كم داشت اثر مي كرد و باعث شده بود كه صدايش كش دار شود گفت:
دم خدا گرم رومو زمين ننداخت.
و چشم هايش بسته شد. ترنج با لبخند به چهره رنگ پريده مهتاب نگاه كرد و توي دلش اعتراف كرد اگر خواهري داشت غير ممكن بود كه اندازه مهتاب دوستش داشته باشد.
ارشيا از كنار در او را آرام صدا زد. ترنج نگاهي به مهتاب انداخت و سمت در رفت:
چيه ارشيا جان؟
كلاس عصر و چكار مي كني؟
من كه نمي تونم مهتاب و تنها بذارم. اونم كه فكر نميكنم بتونه بياد.
ارشيا به ساعتش نگاه كرد و گفت:
پس من بايد برم خودمو برسونم به كلاس.
باشه.
كاري با من نداري؟
نه فقط ارشيا...
جانم؟
سركلاس به اين ليلا اينقدر رو نده. امروز منم نيستم دست از پا خطا نكني ها.
ارشيا خنديد و گفت:
ترنجي ديگه.
بعد او را توي اتاق مهتاب هل داد و در را نيمه بسته گذاشت و بوسه اي روي لب هاي او كاشت و گفت:
اين براي اينكه يادت نره دل من پيش كيه.
ترنج خنده بي صدايي كرد و روي پنجه پا بلند شد و گونه ارشيا را بوسيد:
خيلي آقايي.
شك نكن.
ترنج او را به سمت در هل داد و گفت:
برو ديگه.
ارشيا آرام خنديد و گفت:
چشم چرا مي زني.
و از در خارج شد.
ماكان چند دقيقه بعد رسيد. توي اتاق سرك كشيد. مهتاب خوابيده بود و مژه هاي بلندش دوباره روي چهره اش سايه انداخته بود. چقدر وقتي مي خوابيد خواستني و معصوم مي شد.
ماكان آرام به ترنج گفت:
خوابه؟
آره.رفتي پيش دكتر عزتي؟
آره. گفت مداركشوبيارين براي پذيرش.
خدا رو شكر. مهتاب خيلي نگران مامانشه.
ماكان احتياجي به توضيح نمي ديد. عملا ديده بود كه او بخاطر مادرش داشت خودش را به كشتن مي داد. كنار ترنج نشست.
داداش برو خونه. من پيشش هستم.
نمي خواي من بمونم تو بري به كلاست برسي؟
نه داداش مهتاب پيش تو معذبه. من پيشش باشم بهتره. تو نه مي توني كمكش نه چيزي. پاشو يه زنگ به مامان بزن بگو دير ميام نگران نشه.
بعد كه بيدار شد كجا مي بريش؟
ترنج بدون معطلي گفت:
خونه خودمون.
مي اد؟
بايد بياد. تو خوابگاه هيچ كس حواسش به اين نيست هر كي به هر كيه. نمي تونم تنهاش بذارم.
ماكان سر تكان داد و بلند شد تا با مادرش تماس بگيرد. حالا چطوري به سوري خانم نازك نارنجي مي گفت كه پس نيافتد. تصميم گرفت حرفي از تصادف و مشكل نزند.
به مادرش تنها گفت كه دير مي ايند و ترنج هم با اوست.
توي اتاق كه برگشت مهتاب بيدار شده بود. كمي دردش بهتر شده بود ولي هنوز درد داشت. با ديدن ترنج و ماكان خجالت زده گفت:
شرمنده امروز از كار و زندگي انداختمتون.
ماكان كه دست به سينه كنار در ايستاده بود گفت:
مهتاب خانم شما خيلي تعارفي هستين ها.
ترنج هم گفت:
چي چي و مارو از كار و زندگي انداختي تازه باعث شدي بدون عذاب وجدان كلاس استاد مهرابي رو بپيچونيم.
مهتاب خنده آرامي كرد و گفت:
خدا از دلت خبر بده. راستي من تا كي اينجام؟
ديگه مي تونيم بريم. مشكلي نداري.
مهتاب روي تخت نيم خيز شد و گفت:
پس من برم پيش دكتر عزتي.
ترنج در بلند شدن به او كمك كرد و گفت:
نمي خواد ماكان رفته. بايد فردا مدارك مامانت و بياري و كاراشو بكني براي پذيرش.
مهتاب ناگهان روي پا ايستاد و آخش به هوا رفت. ماكان ناخواسته يك قدم به طرف او برداشت ولي وسط راه خودش را كنترل كرد. ترنج غر زد:
مي خواي خودتو به كشتن بدي عزيزم بگو خودم راحتت كنم.
مهتاب دستش را به تخت گرفت و بي توجه به حرف ترنج مستقيم به ماكان زل زد و گفت:
دكتر چيز ديگه اي نگفت؟
نه گفت تا مداركشو نبينه نمي تونه چيزي بگه.
مهتاب با كمك ترنج راه افتاد و گفت:
بايد برم خوابگاه همين الان مداركشو بيارم.
ترنج ايستاد و دست او را گرفت و گفت:
مهتاب خل شدي. الان؟
هر چه زودتر بهتر. ترنج تو كه وضعيت مامانم و مي دوني.
ماكان پريد وسط حرف انها و گفت:
الان فكر نكنم فايده داشته باشه چون دكتر تا نيم ساعت ديگه عمل داشت پس به اين زودي نمي تونين ببينينش.
مهتاب وا رفت.
فردا خيلي ديره.
مهتاب بس كن تو دو هفته صبر كردي اينم روش.
مهتاب خودش هم مي دانست كه دو هفته را صبر كرده.ان موقع مي توانست صبر كند چون مي دانست دكتر نيست ولي الان نمي توانست دست روي دست بگذارد و كاري نكند.ترنج زير بازويش را گرفت و آرام آرام با او همراه شد. ماكان گفت:
تا برسين پيش ماشين منم كاراي تسويه حساب و انجام دادم.
باشه داداش.
مهتاب حسابي خجالت زده و شرمنده بود.
به خدا ببخشيد آقا ماكان حساب بيمارستان و بگيد بابا اومد مي گم باهاتون حساب كنه.
ماكان اخمي كرد و گفت:
خانم خرج عمل پيوند كه ندادم. يك كوچولو همش شده. بعدم اين حرفا چيه. بذارين از در اينجا بريم بيرون بعد از اين حرفا بزنين.
ترنج هم او را هل داد و گفت:
راست ميگه راه بيافت.
مهتاب با شرمندگي همراه ترنج رفت. او هم براي اينكه فكرش را از پول بيمارستان دور كند گفت:
تو الان بايد خودت استراحت كني تا زماني كه مامانت مياد حالت خوب باشه كه اول هول نكنه دوم بتوني از مامانت پرستاري كني.
باشه. چشم. پس من و برسونين خوابگاه. مي دونم پروئيه ولي با اين حالم نمي تونم سوار اتوبوس شم.
ترنج برگشت و به او چشم غره رفت و گفت:
مثل اينكه هوس كردي اون يكي پاتم خودم چلاق كنم نه.
ترنج اذيتم نكن.
من دارم اذيتت مي كنم يا خود خلت. امروز مياي خونه ما شبم اونجا مي موني.
داد مهتاب بالا رفت:
چيييييي؟
همين كه گفتم. مي دوني كه مي برمت. كاري نكن بگم ماكان بغلت كنه بذارت تو ماشين.
خيلي بي شعوري ترنج.
ترنج ريز ريز خنديد و گفت:
دلتم بخواد. مگه قبلا نگفتي به داداشم بگم بياد بگيرت شام عروسي هم پاي خودت.
مهتاب از يادآوري چرندياتي كه گفته بود رنگ به رنگ شد. و از اينكه مي دانست ماكان هم اين چرنديات را خوانده بيشتر عصبي مي شد.
چيه خجالت كشيدي؟
مهتاب سعي مي كرد بي خيال باشد:
فكر كن اگه داداشت اين مزخرفات و بفهمه چي درباره من كه فكر نمي كنه.
ترنج دست او را رها كرد تا به ماشين تكيه بدهد و بعد گفت:
اين حرفارو هم كه شنيده باشه. الان كه تو رو ديده حتما فهميده چه خانمي هستي. خيلي دلشم بخواد يكي مثل تو زنش بشه.
مهتاب اصلا دلش نمي خواست درباره اين موضوع صحبت كند. براي همين به شوخي گفت:
دلت مياد. قلب شاهين با اين حرفت مي شكنه.
ترنچ خنديد و گفت:
نه مثل اينكه خوب شدي.
من دارم مي گم به تو. پس منو ببر خوابگاه.
اين بار ترنج بود كه داد كشيد:
مهتااااااب.
ماكان همان موقع رسيد و از دور دزدگير را زد و گفت:
سوار شين.
ترنج به مهتاب در سوار شدن كمك كرد و خودش هم كنارش نشست. وقتي ماكان ماشين را راه انداخت مهتاب گفت:
آقا ماكان منو ببرين خوابگاه مي خوام فردا اول وقت مدارك مامان و ببرم بيمارستان.
ترنج پوفي كرد و گفت:
مرغ يه پا داره ديگه نه؟
ترنج به خدا خوبم. امشب بيام اونجا باز فردا بايد برم خوابگاه لطفا بذار برم اونجوري راحت ترم.
ماكان نگاهي از توي آينه به ترنج و مهتاب انداخت و گفت:
مهتاب خانم تعارف كه نمي كنين؟
نه به خدا. من كه كسي و ندارم اينجا تو اين شهر. همه اميدم به شماست. قول مي دم هر كار داشتم مزاحمتون مي شم.
ماكان از اين جمله مهتاب خيلي خوشش آمد. اينكه تنها اميد كسي باشد حس خوبي داشت.
ترنج وقتي اصرار مهتاب را ديد رضايت داد و او را به خوابگاه برسانند. ماكان وسط راه هم بدون اينكه به ترنج و مهتاب چيزي بگويد خودش پياده شد و براي مهتاب چند مدل ميوه خريد و سوار شد.
مهتاب خانم اينار و ببرين خوابگاه براتون خوبه. امروز خيلي فشار آمده بهتون.
مهتاب با ديدن ميوه ها شرمنده گفت:
آقا ماكان اين كارها چيه به خدا راضي نبودم.
ترنج زد روي باوزي او گفت:
مهتاب بدم مياد اينقدر تو تعارف مي كني. بابا نترس جبران مي كني.
مهتاب ناخوداگاه و پاسخ داد:
واي خدا نكنه اتفاقي براي آقا ماكان بيافته.
مهتاب اين حرف را بي منظور زد. يعني اصلا منظورش اين بود كه حادثه و درد را براي هيچ كسي نمي خواهد.
ولي لحن نگرانش اينقدر روي ماكان تاپير گذاشت كه خودش هم نفهميد چرا همين جمله كوتاه تپش قلبش را بالا برد.
جلوي خوابگاه مهتاب باز هم كلي تشكر و عذر خواهي كرد و ترنج در عوض اينكه او امشب را پيش انها نمانده بود از او قول گرفت فردا منتظر بماند تا خودش برود دنبالش.
ماكان تا رفتن او خيره نگاهش كرد. جمله و لحن مهتاب مثل اكو شدن صدا توي يك سالن بزرگ مدام توي ذهنش تكرار مي شد. و هر بار كه به اين جمله فكر مي كرد . احساس مي كرد قلبش از لحظه قبل تند تند مي زند.
درك اين حس برايش سخت بود. حس ناشناخته اي بود كه تا حالا تجريه نكرده بود. و چه حس شيريني بود.
مهتاب لنگ لنگان خودش را به اتاقش رساند. بچه ها با ديدن حال او حسابي هول كرده بودندو مهتاب توضيح داد كه خوب است. و پاكت ميوه ها را به دست مينا داد و گفت:
پام چلاق شد عوضش يه خورده ميوه گير شما دانشجوهاي مفلس اومد.
مينا خنديد و ميوه ها را برداشت و گفت:
اين همه. كلك بگو طرف كي بود كه اينقدر هواتو داره.
مهتاب در حالي كه پاي درناكش را كاملا دراز كرده بود دكمه هاي مانتوش را باز كرد و گفت:
من يه دوست بيشتر دارم. كار ترنجه.
خدا بده از اين دوستاي مايه دار.
مهتاب به اين حرف مينا لبخند زد. تنها خصوصيتي كه توي ترنج براي مهتاب مهم نبود ثروت پدرش بود.
**
صبح پنجشنبه ي ماكان با حضور ناگهاني شهرزاد كاملا به هم ريخت. مهتاب تمام فكر او را پر كرده بود. شب قبل تا مدت ها به او و حرفش و حال خودش فكر كرده بود و حالا اصلا دلش نمي خواست ان حال خوب با حضور شهرزاد خراب شود.
شهرزاد توي اتاقش منتظر بود. ماكان نگاهي به ساعتش انداخت نزديك نه بود. ماشين را به ترنج داده بود تا با مهتاب دنبال كارهاي بيمارستان باشند و خودش ديرتر رسيده بود.
شهرزاد با ديدن ماكان لبخندي زد و سلام كرد:
سلام آقاي فراري.
ماكان نيم نگاهي به شهرزاد انداخت كه روي مبل لم داده بود و پاهاي خوش تراشش را روي هم انداخته بود.آرايشش مثل هميشه زيبايي اش را دو چندان كرده بود. ماكان سعي كرد اخم ظريفي به چهره اش بدهد تا شهرزاد خيلي هم يكته تازي نكند.
سلام. اينجا چكار ميكني؟
شهرزاد چشم هايش را خمار كرد و گفت:
چرا اينقدر عوض شدي ماكان؟
لحن صدايش كش دار و وسوسه آميز بود. ماكان چشم هايش را بست و سعي كرد روي چيز ديگري تمركز كند. براي اينكه شهرزاد فكرش را به كار نگيرد خم شد و سيستمش را روشن كرد.
نگفتي اول صبحي اينجا چكار داري؟
شهرزاد هم متوجه بود كه لحن ماكان مثل سابق گرم و مودبانه نيست. لب و لوچه اش را آويزان كرد و گفت:
عكس ها رو واسم سند كردي...
ماكان پريد وسط حرفش.
خانم سبحاني برات فرستاد.
شهرزاد با حرص گفت:
حالا چرا اينقدر سبحاني سبحاني مي كني؟
ماكان تا مي توانسنت از نگاه كردن به شهرزاد خودداري مي كرد. مانتو تنگش اندامش را قاب گرفته بود. يقه مانتو انگليسي باز بود و زير مانتو يك تاپ قرمز رنگ پوشيده بود. شالش اينقدر باز بود كه قسمتي از گردن و لاله هاي گوشش معلوم بود.
ماكان كه داشت بي خودي توي فايل هايش مي چرخيد بدون نگاه كردن به او گفت:
براي اينكه طراح شما ايشون هستند. تا حالا فكر كنم ده باري اينو گفتم.
شهرزاد بلند شد و به طرف ميز ماكان امد ميز را دور زد و كنار ماكان ايستاد يك دستش را روي ميز گذاشت و كمي خم شد و گفت:
عكسارو بيار بگم كدوم ومي خوام انتخاب كنم.
ماكان نفس عميقي كشد كه اوضاع را بدتر كرد. عطر تن شهرزاد مشامش را پر كرد. خدايا چه مرگش شده بود. بايد فكرش را منحرف مي كرد. فولدر عكس ها را باز كرد و كمي صندلي اش را عقب كشيد تا فاصله اش را با او بيشتر كند.
ولي شهرزاد بيشتر روي ميز خم شد و با اين كار ماكان به راحتي مي توانست از يقيه باز لباسش قسمتي از بدنش را بيند. نگاهش را به سختي گرفت. دستش ناخوداگاه به سمت كشو ميز رفت.
مي خواست خودش را مشغول گشتن اگر شده چيزي مجهول كند تا فكر و نگاهش را از شهرزاد دور كند. شهرزاد به ظاهر بي خيال داشت عكس ها را نگاه مي كرد ولي توي دلش داشت به حال خراب ماكان قهقه مي زد.
ماكان كمي وسايل توي كشو را با شتاب عقب و جلو كرد كه همان موقع دستش به چيزي خورد. ليوان مقوايي كرم رنگي roman برايم از عشق بگو (10) roman برايم از عشق بگو (10)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|