salamlady1

salamlady1

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
بادمجان شكم پر

بادمجان شكم پر

سلام به همه دوستان با محبتم ...........اميدوارم تعطيلات خوش گذشته باشه .....اين هم يك خوراك فوق العاده خوشمزه مخصوصا براي كساني كه بادمجون را مي پسندند...اين خوراك لذيذ بيشتر با نان مصرف مي شه و براي شام  خيلي مناسبه .اميدوارم بپسنديد .

مواد لازم :براي 5-6 نفر

بادمجان :هفت عدد

گوشت چرخكرده :250 گرم

قارچ :150 گرم

پياز :يك عدد

سير :يك حبه

ادويه كاري :دو قاشق چايخوري

فلفل قرمز :دو قاشق چايخوري

رب گوجه :سه قاشق غذا خوري

گوجه فرنگي متوسط :چهار عدد

نمك وكره وآبليمو :به ميزان لازم

طرز تهيه :

ابتدا بادمجان ها را به صورت راه راه پوست مي كنيم و سپس روي بادمجان يك برش عمودي به عمق دو سانتيمتر ايجاد مي كنيم به طوريكه ابتدا وانتهاي برش حدود يك سانتيمتر بسته باشه .محل برش در تصوير نشون دادم .

بادمجان ها را حدود دو ساعت در آب ونمك قرار مي دهيم تا تلخي آن بره .(البته اگه عجله داشتيد ومطمئن هستيد بادمجان شيرينه مي تونيد اين مرحله را حذف كنيد وفقط روي آن نمك بپاشيد )

 سپس بادمجان ها را پس از خشك كردن در روغن با حرارت خيلي كم كاملا تفت مي دهيم تا طلايي بشه ..اگه كمي نمك در روغن بريزيم بادمجان كمتر روغن جذب مي كنه ...

بهتره گوشت چرخكرده را در آب تفت بدهيم تا غذا خيلي روغن نداشته باشه .به اين صورت كه كمي آب جوش در ماهيتابه مي ريزيم و گوشت چرخكرده را روي حرارت ملايم حدود يك ربع در ماهيتابه تفت مي دهيم.

 

 وقتي اب آن كشيده شد پياز خلال شده وسير رنده شده را هم اضافه مي كنيم وبا حررات ملايم روي حرارت به هم مي زنيم تا كمي سبك بشه و سپس ادويه كاري وفلفل ونمك را هم به آن مي افزاييم .در آخر قارچ تفت داده شده (بهتره قارچ هاي ورقه ورقه شده را با كمي كره ويك قاشق ابليمو روي شعله بالا سرخ كنيم )وهمينطور دو قاشق رب گوجه را با آن مخلوط مي كنيم و مجددا تفت مي دهيم تا به روغن بيفته .

حالا از مواد فوق با كمك قاشق بدون آن كه شكم بادمجان را خالي كنيم در داخل شكاف به اين صورت قرار مي دهيم .حدودا دو تا سه قاشق از اين مواد ،در  ميان هر بادمجان قرار مي گيره .

گوجه فرنگي ها را رنده مي كنيم وبا يك قاشق رب گوجه باقيمانده و يك قاشق روغن و يك استكان آب جوش و كمي نمك وفلفل در ماهيتابه مي ريزيم و روي حرارت بالا مي گذاريم تا به جوش بياد  و بعد بادمجان را در كنار هم به طوريكه بين آنها فاصله نباشه مي چينيم و حرارت را خيلي كم مي كنيم و در ماهيتابه را مي گذاريم تا حدود نيم ساعت به آرامي بپزه .و سس آن به روغن بيفته .

من كمي از مواد مياني كه زياد اومده بود را هم در سس ريختم .....خيلي خوشمزه مي شه ...نوش جان ...

                        

                تاس كباب                                                             سمبوسه

                        

               ميرزا قاسمي                                                        بيف استراگانف

                                      

                                                           كوبه

 

مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



بادمجان شكم پر
بادمجان شكم پر
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
طعم گس نگاهت قسمت آخر

طعم گس نگاهت قسمت آخر

اديبي متفكر به پرونده خيره شده بود....اونطور كه نازي ميگفت قاتل اصلي اون نيست! پس ممكنه راست گفته باشه؟ اگه حرف نازي حق باشه چي؟ اون موقع الكي نازي ميره پاي چوب دار!
كاشاني با لبخند گفت
-چيه؟ كشتيات غرق شدن؟
-ميدوني چيه؟
-چيه؟
-نازي اعتراف كرد موقعي كه مقتول مارو ميكشته انگشتش رو ماشه بوده و از اسلحه اون شليك شده!
كاشاني خميازه كشيد
-خب كه چي؟ به جرمش اعتراف كرد ديگه!!
-نخير! گفت يكي از بچه هاي باند به اسم سارا و با لقب پي دي انگشت نازي رو گذاشته رو ماشه و اون شليك كرده! ميگه من شوكه شده بودم اصلا نميفهميدم سارا چيكار ميكنه! واگرنه جلوشو ميگرفتم!
كاشاني پوزخند زد
-فك نميكني ادعاهاش راستن؟؟ خب هر مجرمي ميخواد يه جوري خودشو بي گناه ثابت كنه! اينم يكي از اونا!
اديبي همونطور كه پرونده مهتابو نگاه ميكرد زمزمه كرد
-اگه سارا واقعا اون كارو كرده باشه......
چشمش به فاميليه مهتاب خورد....استرآبادي!
ولي انگار چيز مهمي يادش اومده باشه با چشمايي كه برق ميزد به كاشاني گفت
-بدو پرونده مضنون شماره يك رو بيار....
كاشاني با تعجب سرتكون داد....اديبي درحالي كه پرونده رو ورق ميزد و دنبال فاميليه پدر سارا ميگشت گفت
-گلستاني اسمش سارائه! گفت سال 85 اومديم تهران! 85! لعنتي.....
بالاخره پيداش كرد...فاميليه پدر سارا هم استر آبادي بود! با لبخند كج دستي به صورتش كشيد....لعنتي چطور متوجه همچين چيزي نشده بود؟يعني امكان داره حرفاي نازي حقيقت داشته باشه؟
كاشاني كلافه براي بار دوم پرسيد
-چته؟
اديبي با لبخند سرتكون داد
-اه آخه چرا من انقد بي دقت شدم؟ لعنتي!! برين اين سارا گلستاني رو بيارين....برا بازجويي!
كاشاني چشم غره رفت
-باشه ولي ميگي برا چي؟
-چون فاميليه پدري مهتاب استرآباديه! فاميليه پدر سارا هم همينطور! اونطور كه نازي گفت سارا ماشه رو كشيد! ممكنه اين همون سارا باشه! شايد برا انتقام گرفتن يا چيز ديگه اي ماشه رو كشيده! شايدم چون مهتاب شناختتش! فعلا چيزي معلوم نيست! برو بيارش!
******


مهراس با قدم هايي آروم و سست به سمت قبر مهتاب رفت...چند سال از آخرين باري كه اينجا اومده بود گذشت؟ هه 5 سال! بعد از مراسم خاك سپاريش ديگه هيچوقت اينجا نيومد...براش خيلي سخت بود ببينه عشقش زير خروار خاك دفن شده...ولي الان چرا اومد؟ نفس عميقي كشيد و بي حال كنار سنگ قبر نشست...با تعجب ديد روي سنگ قبر دو شاخه گل رزه...يعني كي اومده اينجا؟ بيخيال شونه بالا انداخت....لابد اشتباهي گرفتن! دست كشيد رو سنگ قبر...سرد بود! مثل احساس مهراس...نوشته رو سنگ قبر رو بلند خوند
-مهتاب استر آبادي!
پوزخند زد و به رو به رو خيره شد
-رفتي و تنهام گذاشتي! خودت راحت خوابيدي! بي هيچ دغدغه اي! ولي من چي؟ لعنتي من چي؟ تنها موندم! تنها تر از هميشه! عاشق شدم! عاشق تر از هميشه بودم! ولي نابود شدم! ويران تر از هميشه! مهتاب آخه چرا؟ چرا همه اين كارا رو با من كردي؟ چرا ؟؟ مگه من بهت عشق ندادم؟ محبت نداد؟؟ مگه همه اش مواظبت نبودم؟ مگه پدر بچه ات نبودم؟ پس چي شد؟ انقد راحت گذاشتي رفتي؟ برات مهم نبودم لعنتي...آره؟تو چرا اينقد خودخواهي؟ راحت چشماتو بستي و به خيال خودت كارت درسته! ولي يه لحظه بيا و به من يه نگاهي بنداز!!
از جاش پاشد...دستاشو باز كرد و ادامه داد
-به من يه نگاه بنداز!! من اون مهراسم؟ آره؟ نه جونم ! من يه مرده متحركم...مهتاب بسه ! ديگه بسه! 5 سال گذشت! لعنتي عاشق شدم...ميفهمي چي ميگم....
بغض ميكنه....سرخاك عشقش اومده و اعتراف ميكنه كه عاشق شده! عاشق كي؟ قاتلش!!! پاهاش خم ميشن و رو زانو ميشينه...با دست سنگ قبر رو دوباره لمس ميكنه...همه خاطراتش با مهتاب جلو چشمش رژه ميره...ولي به ثانيه اي نميكشه كه چشماي معصوم نازي همه خاطراتو پس ميزنه...چرا؟ چرا باورش نميشه نازي بيگناهه؟ چرا؟؟ درموند آهي ميكشه و قطره اي اشك از گوشه چشمش سرميخوره...زمزمه وار ادامه ميده
-ديووونه ام نه؟ كسي كه جونتو گرفته رو دوس دارم...عاشقشم...ولي درعين حال ازش متنفرم! همه اين مدت نقش بازي كرد.! برا گول زدن من! برا عاشق كردن من! برا داغون كردن من! ولي كورخونده! نميزارم از پشت ميله هاي زندون بياد بيرون...ميزارم اونجا بپوسه! البته پاي چوب دار بره خيلي بهتره!
لحظه اي نكشيد كه بخاطر همه اين حرفا شونه هاش شروع به لرزيدن كردن..مهراس گريه ميكرد! يه مرد گريه ميكرد!!...نه اون نميتونست بزاره عشقش پشت ميله هاي زندون بپوسه! يا بره پاي چوب دار و اونجا جون بده....
مهراس ديوونه شد...هي داد ميزد...از همه چي گله ميكرد...از نازي از مهتاب از خودش! از عشق!
-مهتاب كمكم كن...
خالصانه اين خواهشو كرد...درحالي كه هق هق گريه اش رو مهار مي كرد داد زد
-دِ لعنتي كمكم كن......
داغون تر از هميشه....تنها تر از هميشه! اشكاشو پاك ميكنه...اين مهراس بود؟ مهراسي كه تو بدترين شرايط زندگيشم گريه نميكرد؟؟ گريه يه مرد چقد ميتونه دردناك باشه؟ چقد؟!!!درحالي كه حس ميكرد داغون تر از هميشه اس سرشو گذاشت رو زانوهاش...آهي سينه سوز كشيد و ادامه داد
-مهتاب.....دلم برات تنگ شده بود! خيلي! ولي.....از وقتي نازي وارد زندگيم شد كمتر يادت ميفتادم...حس ميكردم بهت خيانت ميكنم...ولي عاشق شدن كه خيانت نيست! مگه نه؟
پوزخند ميزنه و خيره به سنگ قبر ادامه ميده
-عاشق قاتل تو شدن!
*******

ساعت ها بازجويي از سارا بالاخره نتيجه داد! نتيجه اي كه اديبي رو به فكر فرو برد....سارا از قبل ميدونست مهتاب اونجا كار ميكنه...و با يه نقشه حساب شده رو مُخ بهزاد كار ميكنه تا بهزاد پيشنهاد سرقت بانك رو قبول ميكنه....و بعد سارا طبق نقشه اي كه كشيده بود كاري ميكنه كه مهتاب اونو بشناسه! و مهتاب ساده لوح خيلي راحت لو ميده كه سارا رو شناخته! و از اونجا كه نازي دست راست بهزاد انتخاب شده بايد مهتاب رو بُكُشه! به همين راحتي؟!!!
با مشت ضربه محكمي به ميز ميزنه...نازي بي گناهه!! بايد تا جايي كه امكان داره بي گناهي اونو ثابت كنه...حتي هنگام بازجويي وقتي نازي اعتراف كرد كه مهتابو كشته چيزي تو چشماش فرياد ميزد من نكشتمش!
آهي كشيد و به كاشاني گفت
-اگه ثابت شه كه نازي قاتل نبوده جُرمش چقد سنگين؟
كاشاني خيره به مانيتور زمزمه كرد
-چه ميدونم؟ ولي اگه بقيه اعضا اعتراف كنن كه نازي رو طبق نقشه قبلي وارد اون باند كردن...بخاطر هم دستي با اونا فك كنم يه 4..5 سالي تو زندون آب خنك ميخوره! تازه اين كمِ كمشه!
اديبي سرتكون داد...خوبه! حداقل پاي چوب دار نميره!
*****

نازي به زن روبه روش خيره شد...
-تو چرا اومدي زندان؟
زن بي توجه به نازي روشو برگردوند
-شووووَرَمو كشتم!
نازي سرتكون داد....جاي نازي بين اين آدما بود؟ بين يه مشت قاتل و مجرم؟؟ حق نازي اين بود؟
-تو چرا اومدي زندون؟
-آدم كشتم! عمدي نبود!
-اوووو حالا حالا ها اين جا ميهموني!
-ميدونم! شايدم برم پا چوب دار! ميدوني كه!
زن به خونسردي نازي حسوديش شد! اون داشت از اضطراب ميمرد كه حكمش چيه اون موقع نازي اينقد خونسرد بود؟
-كي حكمتو صادر ميكنن؟
-فردا!
زن با چشماي گشاد سرتكون داد
-اينقد خونسردي؟
-آره!
زد ديگه حرفي نزد! فك كرد نازي يكي از همونايي كه از زندگي كردن خسته شدن! شونه بالا انداخت و به حكم خودش فك كرد!
*****

نازي تلفن سفيد رنگ رو برداشت...با بهت سلام كرد...مهراس از پشت شيشه بهش خيره شد...اين نازي بود؟؟ سه روز بيشتر تو زندون نبود كه!
نازي دلش مي خواست اين شيشه لعنتي زندون جلوش نبود! وقتي بهش گفتن ملاقاتي داري فك نميكرد مهراس باشه!...مهراس حس كرد دلتنگ تر از هميشه اس! خيلي دلتنگ! گوشي تو دستش بود و نميدونست چي بگه...نفس عميقي كشيد و همونطور كه به نازي زول زده بود شروع كرد به حرف زدن...
-اديبي چي ميگه؟
نازي لباشو رو هم فشرد...بغض كرد...لعنتي! چرا اينقد سرد حرف ميزنه؟
-من از اول گفتم بي گناهم!
مهراس پوزخند زد...
-بي گناه؟ ماشه رو كشيدي ميگي بي گناهي؟
حس حقارت داشت لهش ميكرد...حس بي پناهي...حس سرخوردگي...
-ميخواي باور كن ميخواي نكن...سارا خودش اعتراف كرد...
مهراس نفس عميقي كشيد...دستشو لاي موهاش برد...نميدونست چيكار كنه....ديگه تحملشو نداره! تحمل هيچيو..به چشماي سرد نازي خيره شد...
-چرا وارد زندگيم شدي؟
نازي روشو برگردوند....واقعا چرا؟ صداي نفس هاي مهراس آرومش مي كرد...لبخندي ناخوادگاه گوشه لبش جا خوش ميكنه....
-وكيلي منو وارد زندگيت كرد...بعد از قتل مهتاب وكيلي منو برد آمريكا...ديد افسرده ام...بعدش وادارم كرد برگردمو يه كار خوب پيدا كنم!!3 سال گذشته بود!
آهي كشيد و ادامه داد
-خلاصه برگشتم! 2 سالُ با هزار بدبختي گزروندم بابكو پيدا كردم! وادارش كردم ترك كنه! ولي بعد از يه مدت دوباره رفت سراغ مواد! ديگه نا اميد شدم! از زندگيم! از همه چي !تا اينكه وكيلي منو به تو معرفي كرد...اولاش نفهميدم تو شوهر مهتابي...ولي بعدش كه بيوگرافيتو تو يكي از سايتا خوندم فهميدم! اون لحظه چيزي به ذهنم نميرسيد!! فقط ميخواستم جبران كنم....همه چيو...من برا گول زدنت وارد زندگيت نشدم...اينو مطمئن باش.......


سكوت ميكنه...دوباره به سمت مهراس برميگرده....مهراس با بهت بهش خيره شده...پوزخند ميزنه و ادامه ميده
-اولاش ميخواستم ازت دوري كنم! ميترسيدم لو برم! ولي وجدانم يه لحظه هم آرومم نميذاشت...فرصت از اين بهتر؟ ميتونستم حداقل يه ذره جبران كنم! ميدونم با اون كارام مهتاب ديگه برنميگرده....ولي اينجوري من ميتونستم يكم آروم شم!
آهي ميكشه و به پاس كارايي كه براي آروم كردن خودش كرده لبخند دوباره گوشه لبش جا خوش ميكنه...مهراس سردرگم بود...نميدونست چي بگه! الان فوحش بده يا نازي رو آروم كنه؟ لباشو محكم رو هم ميفشره...نفسشو محكم فوت ميكنه...گوشي رو به گوشش نزديك تر ميكنه و شروع ميكنه به صحبت كردن...
-تو برنامه ات اينم بود كه منو عاشق خودت كني؟
نازي مات به مهراس خيره ميشه...عاشق؟ لعنتي نه! اصلا تو برنامه اش اينم نبود كه خود نازي عاشق مهراس شه!
آب دهنشو قورت ميده و با بي ميلي جواب ميده
-نه!
كوتاه و محكم!
مهراس عصبي ميشه...
-ولي عاشقم كردي....بعد 5 سال!! بعد 5 سال عاشقم كردي ميفهمي؟ من هيچوقت فك نميكردم بعد مهتاب ....عاشق شم...ولي شدم! عاشق تو!
نازي آروم آروم نفس ميكشه...نگاهشو به پايين دوخته....قلبش مالامال از خوشي ميشه...مهراس عاشقش بود؟ چه حس خوبي!
مهراس كلافه از سكوت نازي پنجه اشو لاي موهاش فرو ميبره...عصبي تر ادامه ميده
-آروم آروم وارد قلبم شدي....خودمم تعجب كردم! يعني شوكه شدم...خيلي سعي كردم خودمو راضي كنم كه عاشقت نشدم و تو....يه هوسي!! يه هوس زودگذر....ولي نشد! ميخواستم ولي نشد! هرموقع چشامو ميبستم تا به مهتاب فك كنم تصوير تو ميومد جلو چشام...نميتونستم خودمو كنترل كنم.....حس خوبي بود! خيلي خوب! بعد 5 سال! فك ميكردم مُردم! ولي نه! هنوز ذره اي احساس تو وجودم بود!كه....تو بيدارش كردي!
نازي سرشو بالا ميگيره و مات و مبهوت به مهراس خيره ميشه ...چي بايد ميگفت؟
مهراس مكث كوتاهي ميكنه و ادامه ميده
-آره تو!!
نازي دهن باز ميكنه تا چيزي بگه...ولي صدايي از گلو اش بيرون نمياد...بايد چي ميگفت؟ بايد اعتراف ميكرد؟ لازم به اعتراف كردن نبود! مهراس خودش ميدونست...ميدونست نازي چقد دوسش داره...آره حتما ميدونست! ولي اگه نميدونست چي؟ اگه فك ميكرد نازي بهش احساسي نداري چي؟ نه! مهراس بايد بدونه! بايد! با گلويي خشك شده نگاهشو دوباره به جلو ميدوزه....با ديدن جاي خالي مهراس آه از نهادش براومد....مهراس رفت! حتي فرصت نشد نازي اعتراف كنه! لبخند تلخي ميزنه..گوشي رو به سينه اش فشار ميده...صداي مهراس تو سرش ميپيچه....عاشقم كردي....عاشقم كردي...عاشقم كردي.....لحظه اي غرق در لذت ميشه...لذت از اينكه كسي تو اين دنيا دوستش داره...ولي به ثانيه اي نميكشه كه يادش ميفته الان مجرمِ و تو زندون!
پوزخند ميزنه....خوشي به نازي نيومد! حق نازي فقط غصه خوردن بود...فقط غصه خوردن!
*****
مهراس به اديبي چشم ميدوزه....اديبي كلافه براي بار سوم تكرار ميكنه
-ببين آقاي سازش!نازي هيچ نقشي تو قتل همسرت نداشته! قبلا هم اينو گفتم! سارا اعتراف كرده به دليل خصومت هاي شخصي كه با خانومتون داشته همچين نقشه اي رو ميكشه! نازي فقط و فقط قرباني اين ماجرا بود!
مهراس كلافه با دست مشت كرده ضربه اي رو ميز ميزنه....سردرگم! عصبي! دو دل! عاشق! همه اينا بود! نميدونست چيكار كنه...همه ميگن نازي بي گناهه...ولي....
اديبي در حالي كه شقيقه هاشو ماساژ ميداد زمزمه كرد
-بهتره يه وكيل خوب پيدا كني! اگه همه چي خوب پيش بره مدت زماني كه تو زندون ميمونه خيلي كمتر ميشه....
مهراس با خشم به سمتش برميگرده
-من براش هيچكاري نميكنم!! هيچ كاري!
اديبي از جاش پا ميشه...رو به روي مهراس مي ايسته...چشم در چشم مهراس شروع ميكنه به صحبت كردن
-تو عاشقشي! دركت ميكنم! فك ميكني به بازي گرفتت! ولي!بعدا پشيمون ميشي! اينو مطمئن باش!
مهراس سرخورده...ناراحت...كلافه....رو شو برميگردونه...نميدونست چيكار كنه! هيچيو نميدونست!
*****
نازي منتظر به روبه رو خيره شد....گفتن ملاقاتي داري...يعني كي اومده؟ آب دهنشو قورت ميده....آرزو ميكنه مهراس باشه! ولي با ديدن وكيلي همه اميدش نا اميد ميشه...
وكيلي با ديدن نازي لبخند محزوني ميزنه...رو صندلي ميشينه و از پشت شيشه سرتكون ميده..گوشي رو برميداره....نازي هم همينطور
-سلام دخترم...
نازي زير لبي سلام ميده....مات به وكيلي خيره ميشه...
-يه مدتي نديدمت! نگرانت شدم! رفتم خونتون! بابك بهم گفت چه اتفاقي افتاده! شوكه شدم...خيلي زود خودمو رسوندم...كي حكمتو صادر ميكنن؟
نازي خسته شروع كرد به صحبت كردن
-قرار بود امروز! ولي وقت بيشتري دادن...تا يه هفته وقت دارم!
وكيلي لبخند زد...
-خوبه...خودم برات بهترين وكيل ميگيرم...نگران نباش...قول ميدم مدت زيادي اونجا نموني...قول ميدم!
نازي ته دلش جرقه اي از اميد زده شد! ولي خيلي زود خاموش شد! چه فايده مدتش كمتر شه؟ آخرش كه به مهراس نميرسه...
لبخند كجي ميزنه
-ممنون! نميخوام!
وكيلي حال نازيو درك ميكنه...نفس عميقي ميكشه و با اندوهي فراوان زمزمه ميكنه
-مينا....
نازي اخماش ميره تو هم...به چهره ي وكيلي كه پير تر و شكسته تر شده خيره ميشه...
-چي شده؟
-مينا سرطان داره....
نازي شوكه ميشه...نفس تو سينه اش حبس ميشه...سرطان؟ نه! خدايا كافيه! اين همه غم و غصه بس نيست كه اين يكي رو بهش اضافه كردي؟اشك تو چشماش حلقه ميزنه....
-شيمي درماني...
-يه هفته از وقتش مونده...
نازي بغض ميكنه...با اينكه مسبب همه اين چيزا مينا بود...باز هم نازي به مرگ دوستش راضي نبود! به هيچ وجه..
وكيلي داغون تر زمزمه كرد
-گفت بهت بگم ....حلالش كن...
بغض نازي ميشكنه....اشك روي گونه هاش جاري ميشه....بسه ديگه! بسه! نازي نميكشه...اگه مينا بميره ؟ گريه اش شدت ميگيره...حلاليت طلبيد؟ براي چي؟ نازي ببخشدش؟ خود نازي طالبِ بخششِ از مهراس! از بهداد! از خودش! از عشق! از همه!
وكيلي تحمل ديدن اين صحنه رو نداري....بي هيچ حرفي پا ميشه و ميره...به خودش قول ميده هر طور كه شده به نازي كمك كنه...هر طور كه شده!
****
يك هفته به سرعت برق و باد گذشت....وكيلي بهترين وكيلي رو كه ميشناخت براي پرونده نازي انتخاب كرد...يك هفته مدت نسبتا كمي بود! ولي وكيل نازي با رضايت و آرامش كارارو پيش ميبرد...وكيلي نفس عميقي كشيد و رو به طاهري وكيل نازي گفت
-نتيجه چي ميشه؟
طاهري لبخند ميزنه
-فعلا فقط به خدا توكل كن...فردا همه چي معلوم ميشه....
****


وكيلي به چهره ي رنگ پريده مينا نگاه گذرايي انداخت..مينا لبخند به لب به سقف خيره ميشه...چي بگه؟ لحظات آخر عمرش چي بگه؟ فك ميكرد چيزاي زيادي براي گفتن داره! ولي نه! الان كه با مرگ يك قدم بيشتر فاصله نداره ميفهمه چيزي براي گفتن نداره!نگاهشو از سقف ميگيره و به وكيلي چشم ميدوزه...به پدر مهربانش! پدري كه در همه حال مثل كوهي مقاوم پشت دخترش بود! پدري كه لياقت بيشتر از اينارو داشت!
-بابا....
وكيلي با لبخندي كج به مينا نگاه ميكنه...
-جان بابا...
مينا روشو برميگردونه...
-نازي بخاطر حفظ جون من رفت تو اون باند....حالا كه پشت ميله هاي زندونِ...ميفهمم خيلي بهش بد كردم!
وكيلي مات سرتكون ميده...
-ميدونم..
-فردا دادگاهه؟
-آره....
-قول بده تا جايي كه ميتوني بهش كمك كني...
وكيلي دست مينا رو ميگيره...در حالي كه آروم بوسه اي بر اون ميزنه زمزمه ميكنه
-قول ميدم...
مينا با حس سرگيجه لبخند تلخي ميزنه
-ببخش...بهت بد كردم...دختر خوبي نبودم! خودمم ميدونم لايق همچين پدري....
-شششش....بخواب عزيزم...به هيچي فك نكن...
مينا به دست وكيلي فشار خفيفي وارد ميكنه....آروم چشماشو ميبنده...رها تر از هر پرنده در قفس به آرامش ميرسه...به آرامشي اَبَدي....
***
مهراس به نازي خيره ميشه...الان حكمشو صادر ميكنن...چه حسي داره؟
عصبي و ناراحت دستشو لاي موهاش فرو ميبره...تا ديشب تا آخرين لحظه ...مطمئن بود ميخواد نازي بره زندان! ولي چرا بعد از شنيدن اظهارات نازي از زبون خودش...خواسته اش عوض شد؟ چرا الان حس ميكنه همه چي حقيقت داره! همه چي كه راجع به نازي ميگفتن؟! به اديبي كه بغل دستش نشسته بود خيره شد...چرا فك ميكرد اديبي دروغ ميگه؟ چرا تا ديشب باورش نميشد نازي بي گناهه؟ چرا وقتي نازي براي دفاع از خود همه چيو تعريف كرد و بعدش سارا همه چيو تاييد كرد نظرش عوض شد؟
سردرگم به قاضي خيره ميشه...
نازي بي توجه به قاضي به مهراس نگاه ميكنه...دوس داشت آخرين لحظات ...خوب مهراسو ببينه...نفس عميقي ميكشه ....ميخواد براي يك لحظه هم كه شده مهراس بهش نگاه كنه ...حتي براي يك لحظه!دوست داشت اين لحظات آخر...همه چيو بگه! دهانش پُر بود از گفتن! ولي حيف با دهان پر نميشه حرف زد! پوزخند ميزنه....
-خانوم نازيلا نيكويي شما مضنون شماره دو پرونده بودين
مهراس سرشو بالا ميگيره و به نازي نگاهي ميندازه....
-اما باتوجه به اظهارات خانوم سارا گلستاني....
نازي لبخند ميزنه....دوس نداره لحظات آخر غمگين بنظر بياد...نميخواد درون داغونشو كسي ببينه! الان نه!ميخواست داد بزنه بگه
نه پيشوني من به لبهات رسيد و نه لياقت تو به احساس من...يك به يك مساوي شديم!
-و بقيه شواهد موجود در اين پرونده شما از اين جرم طبرئه ميشويد اما....
نگاه مهراس از روي لب خندان نازي به چشم هاش سُر ميخوره...دوس داشت بگه لبخند نمايشيت دردناك تر از غم تو چشماتِ...ولي نشد!
-اما به علت همدستي با بقيه اعضاي باند....
با ديدن نگاه مهراس نتونست جلو بغضشو بگيره...دوس داشت لحظه آخر مهراسو بغل كنه و بگه چقد دوستش داره...ولي حيف مهراس ازش متنفر بود...دوست داشت داد بزنه بگه:هي روزگار! من به درك! خودت خسته نشدي مدام تصوير درد كشيدن منو ميبيني؟ برات كافي نيس؟....حس كرد سنگيني بغضش ميتونه دنيارو خراب كنه....نه اين لحظات آخر اشك ريختن جايز نيست!
-به سه سال حبس محكوميد....كه اگر رفتار درستي رو در زندان داشته باشيد...مدت حبستان كمتر ميشود!
جلسه دادگاه تموم ميشه...قاضي از در ميره بيرون...مامور ميخواد به نازي دست بند بزنه....ولي
مهراس...با حسي ناشناخته...حسي گنگ...به سمت نازي ميره..مامور ميخواد جلوشو بگيره...ولي با اشاره اي كه اديبي بهش ميكنه بي حركت سرجاش توقف ميكنه....مهراس درست رو به روي نازي با فاصله اي خيلي كم مي ايسته...نازي چشماشو ميبنده...حس ميكنه الان مهراس رگباري از فوحش رو نسيب نازي ميكنه ولي.....
-نازي.....
نازي چشماشو باز ميكنه....صداي مهراس تو سرش طنين ميندازه...نازي.....چقد آروم و بي دغدغه صداش كرد...انگار اتفاقي نيفتاده...حتي لحظه اي...نازي حس كرد همه اين اتفاقات كابوسي بيش نبود! كه مهراس با صدا كردن نازي از خواب بيدارش ميكنه!
مهراس لباشو محكم رو هم فشار ميده...نميدونه چطوري شروع كنه و چطوري به نازي همه چيو بگه! سكوت ! سكوت ! سكوت!
همه منتظر به مهراس خيره ميشن...نازي تاب نگاه كردن به مهراسو نداره....بخاطر همين از پسِ شونه هاي مردونه مهراس به دور دست خيره ميشه...
مهراس نفسشو محكم فوت ميده...لب باز ميكنه و آروم ميگه
-ديگه عاشقانه هاتو جلو همه به ياد نميارم!
ميترسم غريبه ها هم...مثل من...ناخوادگاه...عاشقت شن!
نازي مات به همون نقطه خيره ميمونه...تمام وجودش شده گوش...مهراس آب دهنشو قورت ميده با لبخندي كه از ته دل ميزنه ادامه ميده
-براي بودنت مي مانم وبراي ديدنت ميميرم پس باش تا بمانم وبمان تا نميرم....
نازي ناباور از چيزي كه شنيده به چشماي مهراس چشم ميدوزه...بهت زده زمزمه ميكنه
-بمان تا نميرم......
تو اون لحظه چيزي به ذهنش نرسيد...فقط شوكه شده بود! همين! اا با وجود اين باز هم حس شيريني در وجودش رخنه كرد...اما به يك باره...ناخواگاه دهان باز كرد و گفت
-پاي من ميموني كه چي؟
روشو برگردوند و با بغض ادامه داد
-فقط وقتتو هدر ميدي...3سال وقت كمي نيست!...برا چي الكي اسير من ميشي؟
مهراس دست يخ كرده نازي رو گرفت...در حالي كه فشار خفيفي به دستش وارد كرد نجوا گونه زمزمه كرد
-موندن پاي كسي كه دوستش داري...زيباترين اِسارتِ!
قطره اي اشك از گوشه چشم نازي سرازير شد....نازي لايق اين عشق بود؟ با سرخوشي با شادي با گريه...شروع كرد به خنديدن...به همه اتفاقات زندگيش...دوست داشت بخنده! بخنده و اين لحظات رو به رُخ تمام لحظات بد زندگيش بكشه و بگه : منم شادم!
مهراس با عشق با محبت با هيجاني زايد و الوصف در يك حركت ناگهاني نازي رو در آغوش ميكشه....نازيلا در آغوش مهراس فرو رفت و خنده هايش جايش را به گريه هايي آروم را داد...تا جايي كه تونست خودشو تو آغوش گرم مهراس فرو بُرد....دوست داشت زمان بايسته و نازي فارغ از هر فكري تو آغوش مهراس بمونه....مهراس با سرخوشي زير گوش نازي زمزمه كرد
-دوستت دارم..تا ابد برام بمون....بمون تا نميرم...

همه ي بغض من

تقديم غرورت باد!

غروري كه

لذت دريا را به چشمانت حرام كرد . .

تقديم به كسي كه هميشه و همه جا به يادشم...به پاس همه خاطرات خوب براش نوشتم! :)

چهارشنبه - ۴ مرداد ۱۳۹۱
*******



طعم گس نگاهت قسمت آخر
طعم گس نگاهت قسمت آخر
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك باربي Barbie

عكس متحرك باربي Barbie

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

Barbie Orkut Scraps

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك باربي Barbie
عكس متحرك باربي Barbie
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
تزيين كيك با زرورق شكلاتي

تزيين كيك با زرورق شكلاتي

سلام به همه خانوم هاي كدبانو ..مهربون و با سليقه  وهمينطور ..مامان هاي بي نهايت فداكار ..دوستان گلم اگه تا الان كيك روز مادر را درست نكرديد وقراره تعطيلات آخر هفته اقدام بفرماييد ..اين تزيين را بهتون پيشنهاد مي كنم بسيار زيبا وراحته و زياد وقتتون را نمي گيره ...من اين كيك را براي تولد مادر عزيزم درست كردم....اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد .

                        

               ولادت حضرت فاطمه (س) را به همه دوستان عزيزم و همينطور روز زن ومادر را

               به تمام خانومهاي دنيا و همينطور مادران فداكار تبريك عرض مي كنم .

مواد لازم :

مواد لازم براي كيك  :

تخم مرغ :چهار عدد

آرد :دو پيمانه شيريني پزي

شكر :يك و يك سوم پيمانه

روغن :يك سوم ليوان

ماست : نصف ليوان

بيكينگ پودر :دو قاشق چايخوري

وانيل :سه چهارم قاشق چايخوري

مواد لازم براي تزيين كيك :

شكلات رنده شده :200گرم

كره :40 گرم

زرورق شكلاتي :يك عدد

خامه فرم گرفته :جدود 400گرم

طرز تهيه :ابتدا كيك را مطابق اينجا درست مي كنيم .و بعد از سرد شده حدود نصف روز در حاليكه سلفون روي آن كشيديم در يخچال مي گذاريم تا كمي بيات بشه .اين كيك را در قالبي به قطر 15 سانتيمتر درست كردم .

نكته مهم اينه كه قالب بايد جوري باشه كه قطر زير وروي كيك كاملا مساوي باشه .

حالا كيك را از ارتفاع به سه الي چهار قسمت تقسيم مي كنيم و برش مي زنيم .

به صورت زير

روي ظرفي كه مي خواهيم كيك را سرو كنيم چهار ورق كاغذ روغني را به اين صورت در آن قرار مي دهيم تا وقتي كيك را روي آن تزيين مي كنيم ظرف زير ان تميز بمونه وبعد از كامل شده تزيين به راحتي كاغذ هاي روغني را خارج مي كنيم .

 

سپس روي برش ها را مي تونيم كمي شربت بماليم ويا كرم وانيلي ويا شكلاتي كه مثل اينجا درست كرديم ويا اينكه روي آن خامه وحلقه هاي موز و يا آناناس بچينيم و به اين ترتيب برش ها را روي هم مي چينيم .

روي كيك را كمي خامه فرم گرفته صاف مي كنيم به طوريكه روي ديواره فقط يك لايه نازك خامه باشه و فقط روي كيك را خامه ضخيمتري مي ماليم وخوب صاف مي كنيم ..اما ديواره ها نياز به صاف كاري نداره اخه روي آن شكلات قرار مي گيره .

در اين مرحله عكس نداشتم و اين عكس را از وبلاگ دوست عزيزم شاپرك خانوم (نويسنده بسيار هنرمند وبلاگ"ايده هاي زيبا ") برداشتم .

حالا شكلات رنده شده و كره را مخلوط مي كنيم و روي حرارت بن ماري مي گذاريم تا كاملا آب بشه .(شكلاتي كه استفاده مي كنيد مي تونه سياه ويا سفيد باشه كه رنگ آن بسته به رنگ طرح زرورق خريداري شده داره تا طرح خودش را بيشتر نشون بده .)

زرورق هاي شكلاتي را مي تونيد ازفروشگاه هاي  لوازم قنادي ،در رنگها وطرح هاي مختلف تهيه بفرماييد .

ارتفاع كيك را اندازه مي گيريم و با توجه به آن زرورق را برش مي زنيم .و آن  را طوري قرار مي دهيم تا سمتي كه گلهاي آن برجسته هست  بالا قرار بگيره.

حالا با كمك پالت ويا ليسك شكلات اب شده را با ضخامت يك تا دو ميليمتر روي رزرورق صاف مي كنيم و سپس مدت كوتاهي صبر مي كنيم تا شكلات خودش را بگيره وبه مرحله اي برسه كه وقتي زرورق را بلند مي كنيم نه اينقدر شل باشه كه از روي ان بريزه ونه اينقدر سفت كه انعطاف خودش را از دست بده و به آرامي دور كيك قرار ميدهيم وديگه به هيچ وجه جا به جا نمي كنيم .كيك را حدود ده دقيق در يخچال مي گذاريم تا مثل عكس برگردون طرح روي شكلات منتقل بشه و سپس به ارامي زرورق (كه حالا بدون طرح هست ) را از روي كيك برمي داريم .

اگه طول زرورق براي دور كيك كافي نبود مي تونيم براي ادامه كار از يك لايه ديگه استفاده كنيم ..

مي شه وقتي شكلات را روي زرورق صاف كرديم به همان صورت بگذاريم تا سفت بشه وبعد به هر شكلي كه وست داشتيم برش بدهيم و براي تزيين كيك استفاده كنيم .

اين روش تزيين جالب وراحت را من براي اولين بار از خانم افسانه  ظروفي (مربي آشپزي برنامه خانواده شبكه يك ) ياد گرفتم .بسيار لذت بخش بود...اميدوارم شما هم امتحان بفرماييد .

 

 

مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



تزيين كيك با زرورق شكلاتي
تزيين كيك با زرورق شكلاتي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman برايم از عشق بگو (10)

roman برايم از عشق بگو (10)

ساعت دوازده بود كه برگشتند. چشم هايش از شدت گريه باز نمي شد. تمام مدت براي شفاي مريض ها دعا كرده بود و از خدا خواسته بود مادرش هم سلامتي اش را به دست بياورد.

شام هم همانجا داده بودند كه به همه نرسيده بود و او غذايش را با يكي از بچه ها تقسيم كرده بود تا او هم از اين تبركي خورده باشد.وقتي در اتاق را باز كرد بچه ها خواب بودند. بدون سر و صدا لباس هايش را عوض كرد و كتاب هايش را برداشت و رفت نماز خانه.تا ساعت دو مشغول خواندن بود خيلي از درس هايش عقب افتاده بود. دلش نمي خواست خصوصا استاد مهرابي در درس هايش مشكلي ببيند چون حتما ان را به كار كردن بيرون ربط مي داد.

وقتي چشم هايش از شدت سوزش ديگر باز نمي شدند بالاخره كوتاه امد و برگشت به اتاق. فردا هشت تا دوازده كلاس داشت و يكي هم عصر ساعت دو.تا چهار سه شنبه ها از همه شلوغ تر بود.بعد از كلاس عصرش هم مي خواست برود براي عكاسي. سرش هنوز به متكا نرسيده بود كه خواب رفت.

ماكان ماشين را كه مقابل خانه نگه داشت با ديدن ماشين ارشيا خنديد و گفت:

اين كه باز اينجاست.

در را باز كرد و با سر خوشي وارد خانه شد. با ورودش ترنج و ارشيا هم از پله پائين آمدند. ترنج لباس پوشيده و چادرش هم دستش بود. ماكان با ديدن انها با تعجب گفت:

كجا به سلامتي؟

ارشيا به طرف او رفت و گفت:

عليك سلام پسر گل.

ترنج هم با لبخند سلام كرد.

سلام داداش.

سلام ليمو شيرين كجا؟

ارشيا زد به شانه ماكان و گفت:

ديگه حق نداري خانم منو غير ترنج هيچي صدا كني فهميدي؟

برو بينيم بابا. فلاني رو تو ده را نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت. ببين من اصلا تو رو به دامادي قبول دارم كه حالا واسم تعين تكليف مي كنين.

ترنج آستين ارشيا را گرفت و به طرف در برد و گفت:

باز شما دوتا رسيدين به هم. از بچه ها بدترين به خدا.

ماكان كتش را در آورد و روي دستش انداخت و به انها كه مشغول پوشيدن كفش هايشان بودند گفت:

بالاخره مي گين كجا؟

ترنج چادرش را جلوي آينه درست كرد و گفت:

شباي محرم كجا مي رن داداشي؟ ما داريم مي ريم همون جا.

ماكان نگاهي به خانه انداخت و گفت:

مامان اينا كجان؟

بابا كه نيامده هنوز مامانم خونه يكي از دوستاشه.

ماكان پوفي كرد و گفت:

من چكار كنم حالا؟

ارشيا نگاهي به ترنج و بعد هم به ماكان انداخت و گفت:

اگه مي خواي آويزون ما بشي عيب نداره. اينجايي كه ما داريم مي ريم ورود براي همه آزاده ما كه صحب خونه نيستيم.

ماكان سرش را خاراند و گفت:

مثل اينكه چاره اي نيست. پس صبر كنين من اومدم.

ترنج رو به ارشيا گفت:

تا اين حاضر شه مراسم شام غريبان شده.

ارشيا خنديد و دست روي شانه ترنج انداخت و گفت:

باشه. عوضش ارزش داره.

ترنج فقط لبخند زد. شايد ده دقيقه هم نشد كه ماكان از پله پائين امد. پيراهنش را با يك پيراهن سورمه اي كوتاه عوض كرده بود شلوار راسته مشكي پوشيده بود و نيم پالتو مشكي اش هم توي دستش بود. مثل هميشه هم موهايش را به يك طرف بالا داده بود.

ترنج نگاهي به ساعت و ماكان انداخت و چند بار اين كار را تكرار كرد.

ماكان امشب بايد توي كتاب ركوردهاي گينس ثبت بشه به جون خودم.

ماكان كفشش را پوشيد و گفت:

من اگه بخوام دو ثانيه اي حاضر ميشم.

آها ديدم.

ارشيا دست ترنج را گرفت و گفت:

بريم ديگه.

و هر سه از خانه خارج شدند.

مهتاب دشت تند تند عكس هايي كه از شعبه هاي فروشگاه گرفته بود با فوتوشاپ تنظيم مي كرد وروي بعضي هم كارهايي انجام مي داد. ديروز كار عكاسي از آن دو شبعه را هم تمام كرده بودو خدا رو شكر و سر و كله شهرزاد انجا پيدا نشد.

در عوض با پدر شهرزاد ملاقات كرده بود كه مرد خيلي محترمي به نظر مي رسيد و با مهتاب با احترام برخورد كرد.

ترنج هم داشت توي سكوت به كارش مي رسيد. براي يك لحظه سرش را بلند كرد و گفت:

راستي مهتاب با بيمارستان تماس گرفتي؟

مهتاب بدون اينكه نگاهش را از توي مانيتور بردارد گفت:

نه ولي امروز تماس مي گيرم اون دفعه گفت تا اخر هفته مياد.

بعد از دست از كار كشيد و گفت:

خدا كنه ديگه بياد. دلم برا مامانم حسابي شور مي زنه.

اميد به خدا شايدم امروز اومده باشه.

خداكنه.

ترنج لپ تاپش را چرخاند به سمت مهتاب و گفت:

نظرت چيه؟

مهتاب به بنري كه ترنج طراحي كرده بود نگاه كرد و گفت:

خوبه.

بنر را يكي از ادارات دولتي به مناسبت عاشورا سفارش داده بود تا مقابل در ورودي نصب كنند. البته بيشتر كارهاي اخيرشان چه بنر چه تبليعات بوي محرم مي داد.

اين عكس و از كجا آوردي زدي اون گوشه؟

ترنج شانه اي بالا انداخت و گفت:

اينترنت.

مهتاب سري تكان داد و گفت:

الان مي ري نگاه مي كني روي تبليغات و بنر ا نصف بيشترشون عكساي تكراري اينترنتي هست.

ترنج دوباره مشغول كارش شد و گفت:

منم اولا حرص مي خوردم. ولي بعد ديدم خود سفارش دهنده ها ترجيح مي دن از عكس هاي موجود استفاده كنن تا يك نفر براشون طرح بزنه. خوب اينجوري ارزون تر در مياد

چي بگم والا.

عكس ها را ريخت روي فلش و گفت:

من برم اينا رو نشون آقاي اقبال بدم. فكر كنم بايد براي خانم معيني ايميل كنم.

ترنج دوباره مشغول كارش شد و گفت:

ديديش؟

مهتاب بلند شد و مانتويش را مرتب كرد و گفت:

آره. خوشكله.

ترنج نگاه عاقل اندر سفيهي به او انداخت و گفت:

ظاهر بين.

 

مهتاب خنديد و گفت:

خوب يك كم هم اخلاقش هيولايي بود.

ترنج پخي زير خنده زد و گفت:

اين و ديگه از كجا در آوردي.

مهتاب رفت سمت ميز ترنج و با خنده گفت:

اينم از اصطلاحات دختر خواهرمه. يه جيگريه بايد ببينيش. دلم براش يه ريزه شده. سه هفته اس خونه نرفتم. شاد فردا نيام برم خونه.

بعد فلشش را داد دست ترنج و گفت:

ديروز دوربين داداشت دستم بود با بچه ها چند تا عكس گرفتيم. خودم اينجا كامپيوتر ندارم بايد ببرم خونه. ولي چون فلشم و مي دم دست آقاي اقبال اگه ميشه عكس ها رو برام نگه دار.

ترنج فلش را گرفت و گفت:

باشه.

فولدر و كلا كاتش كن.

باشه.

يكي دو دقيقه كار انتقال عكس ها طول كشيد و بعد مهتاب از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاق ماكان رو به خانم ديبا گفت:

مي تونم برم داخل؟

بله بفرما.

مهتاب در زد و با صداي بفرمائيد ماكان وارد شد و سلام كرد:

سلام.

ارشيا هم انجا بود.

سلام استاد.

سلام خانم سبحاني خوبين؟

ممنون.

رو به ماكان نيم نگاهي انداخت و گفت:

عكس هاي فروشگاه و اماده كردم آوردم ببينين.

بعد فلش را روي ميز ماكان گذاشت و مقابل مير ايستاد و دست هايش را توي هم قلاب كرد ونگاهش را روي ميز دوخت.

ماكان فلش را برداشت و به بررسي عكس ها پرداخت. ارشيا با كنجكاوي گفت:

منم مي تونم ببينم.

مهتاب رو به او جواب داد:

خواهش مي كنم استاد.

ارشيا بلند شد و كنار ماكان ايستاد و به تماشاي عكس ها پرداخت:

كارتون عاليته.

مهتاب با لبخند سرش را پائين انداخت و گفت:

با اون دوربين خواه و ناخواه همه چيز عالي ميشه.

و ياد عكس هايي افتاد كه گرفته بود. ديشب به خودش جرئت داده بود دوربين ماكان را همراهش برده بود عزاداري و آنجا هم يك دل سير عكس گرفته بود. دلش مي خواست از عكس هاي خودش توي كارهايش استفاده كند.

با فتوشاپ راحت مي توانست انها را براي روي بنرها و تبليغات ويژه محرم اماده كند.

ماكان نگاهش را از مهتاب گرفت و گفت:

خوب انتخابتم كردي؟

بله. ولي خانم معيني قرار شد اول عكس هارو ببينن.

خوب ببينه ربطي به كار شما نداره.

بايد ايميل كنيم براشون.

ماكان از جايش بلند شد و گفت:

بيا از همين جا برو تو ميل باكس شركت و براش سند كن.

مهتاب با ترديد گفت:

از اينجا.

آره ديگه. بيا اين ور.

مهتاب ميز را دور زد و جاي ماكان قرار گرفت. ولي روي صندلي ننشست.

بشين راحت باش.

ممنون. راحتم.

ماكان نگاه مرددي به او انداخت و گفت:

باشه.

مهتاب وارد شد و عكس را ضميمه ايميل كرد و همانجور ايستاده منتظر شد تا عكس ها ضميمه نامه شود و به آدرس فروشگاه سند كرد.

تمام شد.

ماكان سر جايش برگشت و از خودش پرسيد. چرا ننشست؟

موس را برداشت. هنوز ار گرماي دست مهتاب گرم بود.مهتاب با اجازه اي گفت و از اتاق خارج شد. ماكان بانگاهش او را تعقيب كرد و حتي چند ثانيه اي به در بسته هم خيره شد كه ارشيا موشكافانه او را نگاه كرد و گفت:

تو چه فكري؟

ماكان بدون پرده پوشي گفت:

گاهي بعضي از رفتاراي اين دخترو درك نمي كنم.

ارشيا دست به سينه گفت:

مثلا؟

ماكان تكيه داد و گفت:

مثلا همين الان. چرا ننشست رو صندلي و ايستاده و اينقدر ناراحت كارشو انجام داد. ارشيا لبخندي زد و گفت:

خيلي هم عجيب نبود.

ماكان خيلي گيج گفت:

چي؟

ارشيا كاملا به سمت ماكان چرخيد و گفت:

ماكان تو آدمايي نمونه اين مهتاب خانم تا حالا تو زندگيت نديدي براي همين برات عجيبن. مهتاب اينجور كه من دارم مي بينم دختر خيلي معتقديه.

ماكان هنوز گيج بود:

خوب مگه من گفتم بيا بغل دست من بشين. من بلند شده بودم كه.

آره ولي صندلي هنوز از گرماي بدن تو گرم بود. و اون نمي خواست با اين گرما تماس بگيره.

اخم هاي ماكان توي هم رفت. با حرص پايش را به زمين كوبيد و گفت:

اين ديگه شورش و در اورده. خوبه نگفتم بيا بغل من عكس ها رو بريز.

 

ارشيا خنديد و گفت:

حالا چرا جوش آوردي؟

آخه لجم مي گيره. يعني چي اين حركات. مثلا حالا چي ميشه آدم گرماي بدن يكي ديگه رو احساس كنه اونم غير مستقيم يعني اينقدر از خود بي خود ميشه.

ماكان چرا حرف بي خود مي زني. بابا اعتقادش اينجوريه. دوست نداره. بحث سر اين چيزا نيست. بعد تكيه داد و گفت:

منم همين كار و مي كنم. اگر جايي خانمي نشسته و بلند شه بلافاصله نمي شينم.

ماكان دستي به پيشاني اش كوبيد و نفسش را با حرص بيرون داد و گفت:

به خدا آدم از دست شماها ديوانه ميشه.

ارشيا شانه اي بالا انداخت و گفت:

تو مي توني هر جور خواستي باشي. نمي توني ديگران و زور كني مثل تو فكر كنن. همين كاري كه من مي كنم تو اين مدت كه با هم بوديم من هيچ وقت افكارمو به تو تحميل كردم؟

نه ماكان اعتراف مي كرد كه ارشيا با تمام تفاوت هايشان هيچ وقت چيزي را به او تحميل نكرده بود اگر هم ماكان حرف او را پذيرفته بود واقعا توجيه شده بود.مهتاب برگشت توي اتاق و موبايلش را برداشتو با سلام و صلوات شماره بيمارستان را گرفت. خيلي شارژ نداشت و ممكن بود تماس زود قطع شود.

بعد از سه چهار بوق بالاخره يك نفر جواب داد:

سلام خسته نباشيد.

ممنون.

ببخشيد مي خواستم ببينم دكتر عزتي از مرخصي تشريف آرودن.

بله از امروز هستن.

مهتاب نزديك بود سكته كند. قبل از اينكه جواب بدهد و تشكر كند. تماسش قطع شد. شارژ تمام كرده بود. هول شده بود. بايد به خانه خبر مي داد. ولي شارژش تمام شده بود.

ترنج با تعجب به مهتاب كه داشت دور خودش مي چرخيد گفت:

مهتاب چكار داري مي كني؟

مهتاب يك بند داشت مي گفت:

بايد به خونه خبر بدم خبر بدم.

بعد انگار مغزش فعال شد پريد و كوله اش را چنگ زد رو به ترنج گفت:

دكتر عزتي برگشته.

و دويد سمت در اتاق.

ارشيا در اتاق را باز كرده بود كه برود داشت با ماكان كه او را همراهي كرد ه بود خداحافظي مي كرد كه مهتاب از اتاق بيرون دويد و بدون هيچ وقفه اي از پله پائين دويد. ماكان و ارشيا به صحنه اي كه ديده بودند با دهان باز نگاه كردند.

ماكان با عجله از كنار ارشيا رد شد و به سمت اتاق ترنج رفت. ترنچ داشت وسايلش را با عجله جمع مي كرد.

ترنج مهتاب چش بود؟

ترنج زيپ كيفش لپ تاپش را با يك حركت بست و گفت:

دكتر عزتي اومده. فقط نمي دونم اين با اين سرعت كجا داشت مي رفت. برم دنبالش تنهايي الان يك كاري دست خودش مي ده.

و از پشت ميز بيرون امد.

ماكان دست كرد توي جيبش و سوئيچ ماشينش را داد دست ترنج و گفت:

هرجا خواست ببرش.

مرسي داداشي.

ارشيا تازه رسيده بود كه از ترنج پرسيد جريان چيه؟

ترنج دستش را كشيد و گفت:

بيا تو راه بت مي گم.

و با عجله به سمت پله رفت. ماكان دستي توي موهايش كشيد و نگران برگشت توي اتاقش.

مهتاب از شركت بيرون دويد و توي خيابان دنبال تلفن كارتي گشت. كمي دورتر آن طرف خيابان يكي ديد. بدون نگاه كردن به خيابان دويد توي خيابان صداي بوق و ترمز يكي دو ماشين باعث شد ماكان هم از پشت ميز بپرد. از پنجره نگاه كرد.

ترنج و ارشيا را ديد كه به طرف خيابان دويدند. بدون اينكه منتظر بماند در اتاق را باز كرد و بيرون دويد.

جمعيت كه معلوم نبود يك هو از كجا سبز شده بودند دور صحنه تصادف را پر كرده بودند. ماكان دوان دوان رسيد. نگران از وسط جمعيت رد شد و به دنبال مهتاب گشت. مهتاب روي لبه جدول نشسته بود و سعي مي كرد دردي كه توي پائش پيچيده بود را بي خيال شود و به ترنج توضيح بدهد كه خوب است.

بابا ترنج هيچيم نشده خوبم.

راننده با چهره اي كبود داشت براي ارشيا توضيح مي داد كه مهتاب ناگهان وسط خيابان پريده شانس اورده بود كه ماشين تازه از كوچه بيرون آمده بود و سرعتي نداشت و فقط ضربه كوچكي به پايش خورده بود.

ماكان با ديدنش كه روي جدول نشسته بود. براي لحظه اي خيالش راحت شد. ترنج هم عصبي داشت با او حرف مي زد.

ماكان كنار انها ايستاد و گفت:

خوبي؟

مهتاب سرش را بالا اورد و بعد سعي كرد به سختي از جا بلند شود.

به خدا خوبم. حواسم نبود. مي خواستم برم اون ور خيابون اينجوري شد. ولي هيچيم نشد اين بنده خدا رو بذارين بره. راهم بي خودي بند آورديم.

بعد لنگ لنگان رفت سمت راننده و گفت:

آقا ببخشيد تقصير من بود. بفرمائيد معذرت مي خوام.

 

مرد كه عصبانيتش كم شده بود به چهره مهتاب كه معلوم بود دارد درد را تحمل مي كند نگاه كرد و گفت:

دخترم به خدا مردم و زنده شدم. اخه اين چه كاري بود كردي.

مهتاب لبش را گاز گرفت تا ناله نكند.

شرمنده من عجله داشتم.

آخ تازه يادش آمد براي چي وسط خيابان دويده. رو به ارشيا گفت:

استاد بذارين برن.

خود راننده گفت:

نمي خواي بري بيمارستان

نه خوبم. ممنون. بفرما.

و بفرما را با حالت ناله گفت. ديگر نايستاد. از وسط جمعيت رد شد. ترنج كه ديد مهتاب باز راه افتاده او هم دنبالش رفت. ماكان داشت با ارشيا و راننده صحبت مي كرد كه باز مهتاب وسط جمعيت گم شد.

مردم كم كم متفرق شدند و مهتاب عرض خيابان را رد كرد. ترنج روي گلكار وسط خيابان مانده بود و منتظر بود بتواند رد شود. ارشيا از بالا جمعيت نگاه نگراني به ترنج انداخت و به ماكان گفت:

برو دنبال اين دوتا تا يه كاري دستمون ندادن. برو الان ترنج خودشو پرت مي كنه جلو ماشين. تا من اينا رو رد كنم برن.

مهتاب لنگ لنگان خودش را به كيوسك تلفن رساند. از درد طاقتش تمام شده بود. اشك هايش بي صدا مي ريخت. كارت تلفنش را بيرون كشيد و شماره خانه را گرفت.

ماكان خودش را به ترنج رساند و دستش را گرفت و با حرص گفت:

اين دوستت معلوم هست چشه.

و با يك حركت سريع او را از خيابان رد كرد.

كجا رفت؟

ترنج با دست كيوسك تلفن را نشان داد.

اونجاست.

ماكان بدون اينكه دست ترنج را رها كند به طرف مهتاب رفت.

مهتاب تمام وزنش را روي ان يكي پايش انداخته بود. و سعي مي كرد صدايش خيلي نلرزد. پدرش بعد از دو بوق جواب داد:

سلام بابا.

مهتاب تويي بابا؟

آره. دكتر اومده. من امروز زنگ زدم.

مكث كرد و لبش را گاز گرفت تا موج درد را رد كند و ناله نكند. صداي پدرش پر از خوشحالي شد:

خدا رو شكر. كي مي تونيم مامانت و بياريم.

من همين الان مي رم بيمارستان. شما گوش به زنگ باشين.

باشه دخترم. تو خودت خوبي.

آره بابا الان عاليم.

مواظب خودت باش بابا جون.

چشم. سلام به مامان برسون.

چشم عزيزم.

خداحافظ.

گوشي را كه گذاشت. شدت اشكش بيشتر شد ماكان و ترنج هم زمان رسيدند. مهتاب نگاهي به ترنج انداخت و گفت:

دكتر عزتي اومد ترنج.

ترنج كه صورت اشك آلود او را ديد جلو رفت و بغلش كرد. مهتاب صورتش را توي چادر ترنج پنهان كرد. ماكان داشت لبش را مي جويد كه حرف نامربوطي نزد از يك طرف هم دلش با ديدن اشك مهتاب داشت زير و رو ميشد. دلش مي خواست در آن لحظه به جاي ترنج بود.

ترنج در حالي كه پشت كمر او رابه ارامي نوازش مي كرد گفت:

اين كارا چيه مي كني مهتاب.

مهتاب خودش را از ترنج جدا كرد و نيم نگاه خجالت زده اي به ماكان انداخت و گفت:

شارژ موبايلم تمام شده مي خواستم به بابا خبر بدم دكتر برگشته.

كوله اش را كه روي زمين افتاده بود. برداشت و موقع راست شدن ناخوداگاه از درد ناله كرد و دستش را به كيوسك تلفن گرفت. ترنج با جديت برگشت و به ماكان گفت:

برو ماشين تو بيار و سوئيچ را به دستش داد. مهتاب به سرعت گفت:

نه بايد برم بيمارستان

ترنج دست او را گرفت و گفت:

ما هم داريم مي ريم بيمارستان.

نه بايد برم شفا. براي كاراي مامانم.

ترنج دست مهتاب را با حرص رها كرد و گفت:

مهتاب به خدا ديوونه شدي. شايد پات طوري شده باشه. بايد بري عكس بگيري.

ولي مهتاب نمي فهميد بايد همان روز مي رفت و دكتر را مي ديد. بايد مي رفت حتي اگر شده سينه خيز.

در حالي كه اشك هايش دانه دانه روي صورت سر مي خورد با همان صداي لرزان گفت:

بعدا مي رم. اول مامانم.

اول پات مهتاب با من بحث نكن.

ماكان مانده بود چكار كند. چشم از چهره مهتاب بر نمي داشت. صورت مهتاب از اشك خيس بود و ماكان فقط به ان زل زده بود. ارشيا هم رسيد و گفت:

چرا اينجا جمع شدين.

ترنج جوابش را داد. ماكان مي ترسيد دهانش را باز كند و صدايش بلرزد.

مهتاب بايد بره بيمارستان پاش درد ميكنه.

ماكان پس چرا دست دست مي كني برو ماشينت و بيار.

ماكان كه انگار منتظر همين حرف بود. به سمت خيابان رفت و با يك جهش از جدول پريد و عرض خيابان را هم با سرعت دويد و خودش را رساند جلوي شركت و ماشين را روشن كرد و خودش را به انها رساند.

هر چهار نفر سوار شدند. مهتاب آهسته به ترنج گفت:

بگو بره شفا.

باشه. مي ريم اونجا هم عكس از پات بگير هم براي مامانت سوال مي كنيم.

مرسي. به خدا ببخشيد. تو دردسر انداختمتون.

ترنج سرمهتاب را روي شانه اش گذاشت و گفت:

بگير بخواب فكر كنم مخت ضربه خورده.

مهتاب چشم هايش را بست و آرام گفت:

ترنج خيلي خانمي.

ماكان نگاه نگراني از آينه به مهتاب انداخت و از ترنج پرسيد:

خوابيد؟

مهتاب خودش آرام زمزمه كرد:

بيدارم.

ترنج لبخند زد و گفت:

مي شناسمت چه كله شقي هستي.

مهتاب ناي خنديدن نداشت تمام انرژي اش را براي ناله نكردن صرف كرده بود. احساس مي كرد. پايش به سنگيني يك كوه شده. دردش هر لحظه بيشتر مي شد. تكانش كه مي داد هم كه بيشتر. دست به دامن خدا شده بود:

خدايا پام طوري نشده باشه. بايد مراقب مامان باشم. بايد بيمارستان پيشش باشم. خدايا خواهش مي كنم.

ترنج زمزمه آرام مهتاب را مي شنيد سرش را كمي خم كرد. صورت مهتاب دوباره از اشك پر شده بود.

درد داري مهتاب جان؟

مهتاب لبش را گاز گرفت. ارشيا به عقب برگشت و گفت:

درد داره؟

آره فكر كنم.

بعد رو به ماكان گفت:

چرا اينقدر دور كري راهو بيمارستان نزديك ترم كه بود.ترنج جواب داد:

مي خواد براي عمل مامانش هم سوال كنه.

ماكان تمام توجهش را داده بود به رانندگي و سعي مي كرد زودتر برسد. به غير از ترنج و مادرش تا حالا گريه زن يا دختري منقلبش نكرده بود. حالا چه اتفاقي برايش افتاده بود كه گريه مهتاب هم اين همه بي قرارش كرده بود.

ماشين را جلوي اورژانس نگه داشت و ترنج به مهتاب كمك كرد تا پياده شود. با بدبختي و درد خودش را به بخش رساند. ماكان كلافه از اين حركت دلش مي خواست مهتاب را بغل كند و سريع به بخش برساند ولي مي دانست مهتابي كه از برخورد انگشتانش با او خودداري مي كند حتما از اين كار حسابي دلخور مي شود.

وقتي مي خواستند مهتاب را براي عكس گرفتن ببرند. مهتاب آرام به ترنج گفت:

من پول زياد همرام نيست.

ترنج خودش هم مي دانست مهتاب رويش نشده كه بگويد به اندازه كافي پول ندارد. فقط هفت تومن برايش مانده بود. ترنج اخمي كرد و گفت:

يعني اين داداش و شوهر لند هور من به اندازه يه پاي چلاق پول تو جيبشون ندارن؟

مهتاب سعي كرد لبخند بزند كه زياد هم موفق نبود.

مهتاب را براي گرفتن عكس بردند و ان سه نفر همانجا در سكوت منتظر ماندند تا اينكه ترنج گفت:

يكي تون بره سوال كنه ببينين دكتر عزتي كي اومده سوال كنين براي عمل كي وقت ميده چه مي دونم از اين حرفها.

بعد كمي از وضعيت مادر مهتاب را توضيح داد و گفت:

بگين اورژانسيه. مداركش هم پيش مهتابه فردا مي ياريم.

ماكان خودش داوطلب شد تا برود و سوال كند. مهتاب برگشت و دكتر عكسش را ديد و تشخيص كوفتگي داد ولي به علت درد زيادي كه داشت يك مسكن به او تزريق كردند. ترنج كنار تخت مهتاب نشست و گفت:

خدا رو شكر مشكلي نيست. فقط كوفتگيه

مهتاب در حالي كه مسكن كم كم داشت اثر مي كرد و باعث شده بود كه صدايش كش دار شود گفت:

دم خدا گرم رومو زمين ننداخت.

و چشم هايش بسته شد. ترنج با لبخند به چهره رنگ پريده مهتاب نگاه كرد و توي دلش اعتراف كرد اگر خواهري داشت غير ممكن بود كه اندازه مهتاب دوستش داشته باشد.

ارشيا از كنار در او را آرام صدا زد. ترنج نگاهي به مهتاب انداخت و سمت در رفت:

چيه ارشيا جان؟

كلاس عصر و چكار مي كني؟

من كه نمي تونم مهتاب و تنها بذارم. اونم كه فكر نميكنم بتونه بياد.

ارشيا به ساعتش نگاه كرد و گفت:

پس من بايد برم خودمو برسونم به كلاس.

باشه.

كاري با من نداري؟

نه فقط ارشيا...

جانم؟

سركلاس به اين ليلا اينقدر رو نده. امروز منم نيستم دست از پا خطا نكني ها.

ارشيا خنديد و گفت:

ترنجي ديگه.

بعد او را توي اتاق مهتاب هل داد و در را نيمه بسته گذاشت و بوسه اي روي لب هاي او كاشت و گفت:

اين براي اينكه يادت نره دل من پيش كيه.

ترنج خنده بي صدايي كرد و روي پنجه پا بلند شد و گونه ارشيا را بوسيد:

خيلي آقايي.

شك نكن.

ترنج او را به سمت در هل داد و گفت:

برو ديگه.

ارشيا آرام خنديد و گفت:

چشم چرا مي زني.

و از در خارج شد.

 

ماكان چند دقيقه بعد رسيد. توي اتاق سرك كشيد. مهتاب خوابيده بود و مژه هاي بلندش دوباره روي چهره اش سايه انداخته بود. چقدر وقتي مي خوابيد خواستني و معصوم مي شد.

ماكان آرام به ترنج گفت:

خوابه؟

آره.رفتي پيش دكتر عزتي؟

آره. گفت مداركشوبيارين براي پذيرش.

خدا رو شكر. مهتاب خيلي نگران مامانشه.

ماكان احتياجي به توضيح نمي ديد. عملا ديده بود كه او بخاطر مادرش داشت خودش را به كشتن مي داد. كنار ترنج نشست.

داداش برو خونه. من پيشش هستم.

نمي خواي من بمونم تو بري به كلاست برسي؟

نه داداش مهتاب پيش تو معذبه. من پيشش باشم بهتره. تو نه مي توني كمكش نه چيزي. پاشو يه زنگ به مامان بزن بگو دير ميام نگران نشه.

بعد كه بيدار شد كجا مي بريش؟

ترنج بدون معطلي گفت:

خونه خودمون.

مي اد؟

بايد بياد. تو خوابگاه هيچ كس حواسش به اين نيست هر كي به هر كيه. نمي تونم تنهاش بذارم.

ماكان سر تكان داد و بلند شد تا با مادرش تماس بگيرد. حالا چطوري به سوري خانم نازك نارنجي مي گفت كه پس نيافتد. تصميم گرفت حرفي از تصادف و مشكل نزند.

به مادرش تنها گفت كه دير مي ايند و ترنج هم با اوست.

توي اتاق كه برگشت مهتاب بيدار شده بود. كمي دردش بهتر شده بود ولي هنوز درد داشت. با ديدن ترنج و ماكان خجالت زده گفت:

شرمنده امروز از كار و زندگي انداختمتون.

ماكان كه دست به سينه كنار در ايستاده بود گفت:

مهتاب خانم شما خيلي تعارفي هستين ها.

ترنج هم گفت:

چي چي و مارو از كار و زندگي انداختي تازه باعث شدي بدون عذاب وجدان كلاس استاد مهرابي رو بپيچونيم.

مهتاب خنده آرامي كرد و گفت:

خدا از دلت خبر بده. راستي من تا كي اينجام؟

ديگه مي تونيم بريم. مشكلي نداري.

مهتاب روي تخت نيم خيز شد و گفت:

پس من برم پيش دكتر عزتي.

ترنج در بلند شدن به او كمك كرد و گفت:

نمي خواد ماكان رفته. بايد فردا مدارك مامانت و بياري و كاراشو بكني براي پذيرش.

مهتاب ناگهان روي پا ايستاد و آخش به هوا رفت. ماكان ناخواسته يك قدم به طرف او برداشت ولي وسط راه خودش را كنترل كرد. ترنج غر زد:

مي خواي خودتو به كشتن بدي عزيزم بگو خودم راحتت كنم.

مهتاب دستش را به تخت گرفت و بي توجه به حرف ترنج مستقيم به ماكان زل زد و گفت:

دكتر چيز ديگه اي نگفت؟

نه گفت تا مداركشو نبينه نمي تونه چيزي بگه.

مهتاب با كمك ترنج راه افتاد و گفت:

بايد برم خوابگاه همين الان مداركشو بيارم.

ترنج ايستاد و دست او را گرفت و گفت:

مهتاب خل شدي. الان؟

هر چه زودتر بهتر. ترنج تو كه وضعيت مامانم و مي دوني.

ماكان پريد وسط حرف انها و گفت:

الان فكر نكنم فايده داشته باشه چون دكتر تا نيم ساعت ديگه عمل داشت پس به اين زودي نمي تونين ببينينش.

مهتاب وا رفت.

فردا خيلي ديره.

مهتاب بس كن تو دو هفته صبر كردي اينم روش.

مهتاب خودش هم مي دانست كه دو هفته را صبر كرده.ان موقع مي توانست صبر كند چون مي دانست دكتر نيست ولي الان نمي توانست دست روي دست بگذارد و كاري نكند.ترنج زير بازويش را گرفت و آرام آرام با او همراه شد. ماكان گفت:

تا برسين پيش ماشين منم كاراي تسويه حساب و انجام دادم.

باشه داداش.

مهتاب حسابي خجالت زده و شرمنده بود.

به خدا ببخشيد آقا ماكان حساب بيمارستان و بگيد بابا اومد مي گم باهاتون حساب كنه.

ماكان اخمي كرد و گفت:

خانم خرج عمل پيوند كه ندادم. يك كوچولو همش شده. بعدم اين حرفا چيه. بذارين از در اينجا بريم بيرون بعد از اين حرفا بزنين.

ترنج هم او را هل داد و گفت:

راست ميگه راه بيافت.

مهتاب با شرمندگي همراه ترنج رفت. او هم براي اينكه فكرش را از پول بيمارستان دور كند گفت:

تو الان بايد خودت استراحت كني تا زماني كه مامانت مياد حالت خوب باشه كه اول هول نكنه دوم بتوني از مامانت پرستاري كني.

باشه. چشم. پس من و برسونين خوابگاه. مي دونم پروئيه ولي با اين حالم نمي تونم سوار اتوبوس شم.

ترنج برگشت و به او چشم غره رفت و گفت:

مثل اينكه هوس كردي اون يكي پاتم خودم چلاق كنم نه.

ترنج اذيتم نكن.

من دارم اذيتت مي كنم يا خود خلت. امروز مياي خونه ما شبم اونجا مي موني.

داد مهتاب بالا رفت:

چيييييي؟

همين كه گفتم. مي دوني كه مي برمت. كاري نكن بگم ماكان بغلت كنه بذارت تو ماشين.

خيلي بي شعوري ترنج.

ترنج ريز ريز خنديد و گفت:

دلتم بخواد. مگه قبلا نگفتي به داداشم بگم بياد بگيرت شام عروسي هم پاي خودت.

مهتاب از يادآوري چرندياتي كه گفته بود رنگ به رنگ شد. و از اينكه مي دانست ماكان هم اين چرنديات را خوانده بيشتر عصبي مي شد.

 

چيه خجالت كشيدي؟

مهتاب سعي مي كرد بي خيال باشد:

فكر كن اگه داداشت اين مزخرفات و بفهمه چي درباره من كه فكر نمي كنه.

ترنج دست او را رها كرد تا به ماشين تكيه بدهد و بعد گفت:

اين حرفارو هم كه شنيده باشه. الان كه تو رو ديده حتما فهميده چه خانمي هستي. خيلي دلشم بخواد يكي مثل تو زنش بشه.

مهتاب اصلا دلش نمي خواست درباره اين موضوع صحبت كند. براي همين به شوخي گفت:

دلت مياد. قلب شاهين با اين حرفت مي شكنه.

ترنچ خنديد و گفت:

نه مثل اينكه خوب شدي.

من دارم مي گم به تو. پس منو ببر خوابگاه.

اين بار ترنج بود كه داد كشيد:

مهتااااااب.

 

ماكان همان موقع رسيد و از دور دزدگير را زد و گفت:

سوار شين.

ترنج به مهتاب در سوار شدن كمك كرد و خودش هم كنارش نشست. وقتي ماكان ماشين را راه انداخت مهتاب گفت:

آقا ماكان منو ببرين خوابگاه مي خوام فردا اول وقت مدارك مامان و ببرم بيمارستان.

ترنج پوفي كرد و گفت:

مرغ يه پا داره ديگه نه؟

ترنج به خدا خوبم. امشب بيام اونجا باز فردا بايد برم خوابگاه لطفا بذار برم اونجوري راحت ترم.

ماكان نگاهي از توي آينه به ترنج و مهتاب انداخت و گفت:

مهتاب خانم تعارف كه نمي كنين؟

نه به خدا. من كه كسي و ندارم اينجا تو اين شهر. همه اميدم به شماست. قول مي دم هر كار داشتم مزاحمتون مي شم.

ماكان از اين جمله مهتاب خيلي خوشش آمد. اينكه تنها اميد كسي باشد حس خوبي داشت.

ترنج وقتي اصرار مهتاب را ديد رضايت داد و او را به خوابگاه برسانند. ماكان وسط راه هم بدون اينكه به ترنج و مهتاب چيزي بگويد خودش پياده شد و براي مهتاب چند مدل ميوه خريد و سوار شد.

مهتاب خانم اينار و ببرين خوابگاه براتون خوبه. امروز خيلي فشار آمده بهتون.

مهتاب با ديدن ميوه ها شرمنده گفت:

آقا ماكان اين كارها چيه به خدا راضي نبودم.

ترنج زد روي باوزي او گفت:

مهتاب بدم مياد اينقدر تو تعارف مي كني. بابا نترس جبران مي كني.

مهتاب ناخوداگاه و پاسخ داد:

واي خدا نكنه اتفاقي براي آقا ماكان بيافته.

مهتاب اين حرف را بي منظور زد. يعني اصلا منظورش اين بود كه حادثه و درد را براي هيچ كسي نمي خواهد.

ولي لحن نگرانش اينقدر روي ماكان تاپير گذاشت كه خودش هم نفهميد چرا همين جمله كوتاه تپش قلبش را بالا برد.

جلوي خوابگاه مهتاب باز هم كلي تشكر و عذر خواهي كرد و ترنج در عوض اينكه او امشب را پيش انها نمانده بود از او قول گرفت فردا منتظر بماند تا خودش برود دنبالش.

ماكان تا رفتن او خيره نگاهش كرد. جمله و لحن مهتاب مثل اكو شدن صدا توي يك سالن بزرگ مدام توي ذهنش تكرار مي شد. و هر بار كه به اين جمله فكر مي كرد . احساس مي كرد قلبش از لحظه قبل تند تند مي زند.

درك اين حس برايش سخت بود. حس ناشناخته اي بود كه تا حالا تجريه نكرده بود. و چه حس شيريني بود.

مهتاب لنگ لنگان خودش را به اتاقش رساند. بچه ها با ديدن حال او حسابي هول كرده بودندو مهتاب توضيح داد كه خوب است. و پاكت ميوه ها را به دست مينا داد و گفت:

پام چلاق شد عوضش يه خورده ميوه گير شما دانشجوهاي مفلس اومد.

مينا خنديد و ميوه ها را برداشت و گفت:

اين همه. كلك بگو طرف كي بود كه اينقدر هواتو داره.

مهتاب در حالي كه پاي درناكش را كاملا دراز كرده بود دكمه هاي مانتوش را باز كرد و گفت:

من يه دوست بيشتر دارم. كار ترنجه.

خدا بده از اين دوستاي مايه دار.

مهتاب به اين حرف مينا لبخند زد. تنها خصوصيتي كه توي ترنج براي مهتاب مهم نبود ثروت پدرش بود.

**

صبح پنجشنبه ي ماكان با حضور ناگهاني شهرزاد كاملا به هم ريخت. مهتاب تمام فكر او را پر كرده بود. شب قبل تا مدت ها به او و حرفش و حال خودش فكر كرده بود و حالا اصلا دلش نمي خواست ان حال خوب با حضور شهرزاد خراب شود.

شهرزاد توي اتاقش منتظر بود. ماكان نگاهي به ساعتش انداخت نزديك نه بود. ماشين را به ترنج داده بود تا با مهتاب دنبال كارهاي بيمارستان باشند و خودش ديرتر رسيده بود.

شهرزاد با ديدن ماكان لبخندي زد و سلام كرد:

سلام آقاي فراري.

ماكان نيم نگاهي به شهرزاد انداخت كه روي مبل لم داده بود و پاهاي خوش تراشش را روي هم انداخته بود.آرايشش مثل هميشه زيبايي اش را دو چندان كرده بود. ماكان سعي كرد اخم ظريفي به چهره اش بدهد تا شهرزاد خيلي هم يكته تازي نكند.

سلام. اينجا چكار ميكني؟

شهرزاد چشم هايش را خمار كرد و گفت:

چرا اينقدر عوض شدي ماكان؟

 

لحن صدايش كش دار و وسوسه آميز بود. ماكان چشم هايش را بست و سعي كرد روي چيز ديگري تمركز كند. براي اينكه شهرزاد فكرش را به كار نگيرد خم شد و سيستمش را روشن كرد.

نگفتي اول صبحي اينجا چكار داري؟

شهرزاد هم متوجه بود كه لحن ماكان مثل سابق گرم و مودبانه نيست. لب و لوچه اش را آويزان كرد و گفت:

عكس ها رو واسم سند كردي...

ماكان پريد وسط حرفش.

خانم سبحاني برات فرستاد.

شهرزاد با حرص گفت:

حالا چرا اينقدر سبحاني سبحاني مي كني؟

ماكان تا مي توانسنت از نگاه كردن به شهرزاد خودداري مي كرد. مانتو تنگش اندامش را قاب گرفته بود. يقه مانتو انگليسي باز بود و زير مانتو يك تاپ قرمز رنگ پوشيده بود. شالش اينقدر باز بود كه قسمتي از گردن و لاله هاي گوشش معلوم بود.

ماكان كه داشت بي خودي توي فايل هايش مي چرخيد بدون نگاه كردن به او گفت:

براي اينكه طراح شما ايشون هستند. تا حالا فكر كنم ده باري اينو گفتم.

شهرزاد بلند شد و به طرف ميز ماكان امد ميز را دور زد و كنار ماكان ايستاد يك دستش را روي ميز گذاشت و كمي خم شد و گفت:

عكسارو بيار بگم كدوم ومي خوام انتخاب كنم.

ماكان نفس عميقي كشد كه اوضاع را بدتر كرد. عطر تن شهرزاد مشامش را پر كرد. خدايا چه مرگش شده بود. بايد فكرش را منحرف مي كرد. فولدر عكس ها را باز كرد و كمي صندلي اش را عقب كشيد تا فاصله اش را با او بيشتر كند.

ولي شهرزاد بيشتر روي ميز خم شد و با اين كار ماكان به راحتي مي توانست از يقيه باز لباسش قسمتي از بدنش را بيند. نگاهش را به سختي گرفت. دستش ناخوداگاه به سمت كشو ميز رفت.

مي خواست خودش را مشغول گشتن اگر شده چيزي مجهول كند تا فكر و نگاهش را از شهرزاد دور كند. شهرزاد به ظاهر بي خيال داشت عكس ها را نگاه مي كرد ولي توي دلش داشت به حال خراب ماكان قهقه مي زد.

ماكان كمي وسايل توي كشو را با شتاب عقب و جلو كرد كه همان موقع دستش به چيزي خورد. ليوان مقوايي كرم رنگي
roman برايم از عشق بگو (10)
roman برايم از عشق بگو (10)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان پانتي بنتي(4)

رمان پانتي بنتي(4)

صحبت كردن به زبون اشاره ، براي كسي كه يه عمر با زبون توي دهن باهاش حرف زدن ، سخت و طاقت فرسا بود ... پانتي كوچولو ، حس ميكرد كم آورده ... بغض دوباره به گلوي خش دار خشكش هجوم آورد ... هنوز دلش مالش ميرفت ، ولي مث اينكه اين موضوع چندان پر اهميت نبود ... عمه زبيده روي خمير رو با پارچه سفيدِ زرد رنگي پوشونده بود و تشت رو توي سايه ، روي تخت آهني وسط حياط گذاشت ... هر دو دستش رو به هم ماليد تا خمير هاي كبره بسته ، لوله لوله اي از روي دستهاش جدا شن ... بعد از اون دو سه بار دستش رو به حالت دست زدن به هم زد تا بقيه خمير خشك شده روي دستاش رو تميز كنه ... پشت بند اون دسته اي يونجه از گوشه حياط برداشت ... دسته اي هم بي كلام تو سينه پانتي كوبوند ... دسته يونجه سنگين بود ... براي پانتي سنگين بود ، وگرنه كه عمه زبيده ... گوني اي نيمه پر از كاه رو با چيره دستي روي سر گذاشت ... بسته يونجه رو هم روي گوني روي سر گذاشت ... سطل چك و چول روحي دسته دار رو هم كه آب توش بود به دست گرفت ... توي يه سطل مشابه هم نون خشك بود كه اونم به دست ديگه اش گرفت ... يه پلاستيك پر از ارزن روي سطل نون خشكي گذاشت ... با گوشه كتف به سر پانتي اشاره اي كرد و به زبون عربي چيزي بهش گفت كه باز هم متوجه نشد ولي از حركت عمه ، مشخص بود كه منظورش اينه : « دنبالم بيا »
نگاه معصوم و ترسيده اش رو به محوطه اي كه عمه شجاعانه به اون نزديك ميشد دوخت ... عمه لحظه به لحظه با قدمهاي استوار به داخل محوطه فنس كشي شده نزديك ميشد و به عربي غر ميزد ، كه پانتي فقط ميفهميد داره غر ميزنه و از محتواي غرهاي عمه چيزي حاليش نبود ... دوست داشت دسته ي سنگين يونجه رو همونجا روي زمين پرت كنه و بدوئه و بدوئه تا برسه به خود خود مامانش و سرش رو توي دامن مادر قايم كنه و هرگز مجبور نشه چشمش به اون گاوهاي سياه مي مي گنده بيفته ... تا حد مرگ ترسيده بود ... به خودش جرات داد و نگاهي به صورت چروك خورده عمه انداخت و گفت : « من اونجا نميرم ... پيش هپوها و گاوا نميرم ... من ميترسم ... »
دسته يونجه رو با عصبانيتي كودكانه روي زمين پرت كرد و پا به زمين كوبوند ... طاها حسين روي تخت آهني نشسته بود ... از همونجا خنديد : « هه ... مگه گاو ترس داره ؟ ... يدو صداتو بشنوه مياد خون به پا ميكنه ها ... حواستو جمع كن ... برو به عمه كمك كن ... از اين به بعد تو بايد خودت تنهايي اين كارها رو بكني ... »
پانتي جيغ كشيد : « نميخوام ... به من چه ، مگه زوره ؟ » و دوون دوون از پيش فنسها و از طول حياط و از در بزرگ كهنه چوبي زد بيرون ... به صداي عربي عمه زبيده اعتنايي نكرد و همينطور به هشدارهاي امنيتي اي كه طاها حسين از پشت سر بهش ميداد ... يدو كنار ديوار ، اونطرف تر از تنور روي دو پا نشسته بود ... به نخ سيگار نصفه اش پك ميزد و با مردي به سن و سال خودش و با تيپي همشكل خودش به زبون عربي حرف ميزد ... سه چهار نفر ديگه هم با سر و ظاهري مشابه نشسته بودند و به حرفهاي اونها گوش ميدادند ... پانتي به نگاه عصبي يدو ، اهميتي نداد ... به نظرش نگاه خشمگين اون گاو بزرگ سياه ، ترسناك تر از يدو بود ... به سرعت راه مخالف محل نشستن يدو كه در امتدادش ، كمي دور تر گاو سياه بزرگ هنوز سر جاش ايستاده بود ، در پيش گرفت ... از پل باريك و چوبي روي نهر كثيف با همون شتاب رد شد ... خودش رو از آليس بيشتر در خطر ميديد ... صداي خشمگين و عصبي يدو رعشه اي به تنش انداخت ... تو عالم بچگي احمقانه فك كرد : اينقد تند ميدوئم كه يدو بهم نرسه ... هنوز چند قدمي تا رسيدن به نخلها مونده بود كه كسي از پشت چنگ به لباسش زد ... برگشت ، مردي هيكل گنده و قد بلند با چهره اي خشن و اخمي بي اندازه بدون اينكه حرفي بهش بزنه ، با سيلي اي محكم اونو بروي زمين انداخت ... برق از چشمش پريد و در حالت شوك موند ... مرد هيكل نحيفش رو از روي زمين بلند كرد و كشون كشون به سمت يدو برد ... قلب پانتي تو سينه بي تپش مونده بود ... يا شايد هم اينقدر تپشش تند بود كه از آستانه حسي پانتي فراتر رفته بود و به همين دليل تپشي توش احساس نميكرد ... مرد ، با فشاري كه به يقه لباسش وارد كرد ، براي بار دوم باعث افتادنش به روي زمين شد ... چشم كه بلند كرد ، دقيقا جلوي پاهاي يدو افتاده بود ... دست جلو برد و به مچ برهنه يدو از زير دشداشه ، چنگ انداخت ... لحنش التماس آميز بود و پر هراس : « يدو ... يدو ... يدو تو رو خدا ... يدو تو رو خدا ... يدو من از گاو ميترسم ... عمه گفت بريم پيش گاوا ... يدو تو رو خدا منو نزن ... يدو نزن ... »
پاي يدو بلند شد ، بلند شد كه توي پهلوي نحيف پانتي پايين بياد ... وسط راه موند ... پانتي متعجب و گريون سر بلند كرد ... يدو مچ دستش رو گرفت ... از روي زمين بلندش كرد ... احمقانه فك كرد : يدو به اون بيرحمي اي كه فك ميكردم نيست ... يدو به دنبال خودش به داخل كشوندش ... از دروازه بزرگ چوبي كهنه ، گذشتند ... با پشت دست كثيف و كبره بسته اش ، اشكش رو پاك كرد و كماكان به لحن پر التماسش ادامه داد و همچنان يدو يدو كرد ... يدو راه محوطه فنس كشي شده رو در پيش گرفت ... عمه زبيده چند كلمه اي به عربي با يدو حرف زد ... طاها حسين ، كنار تخت آهني سر به زير ايستاده بود و از گوشه چشم با رقت نگاش ميكرد ... يدو ، دستش رو تو دست محكم تر كرد ... لحظه اي اعتمادي گنگ از قلبش گذشت ... به ثانيه نكشيد كه اعتماد رنگ باخت و از قلبش گريزون شد ... سعي كرد مچ دست چفت شده اش توي دستهاي بزرگ و محكم يدو رو به جهت مخالف بكشه و از يدو فاصله بگيره ... ولي فقط در حد سعي موند ... كم كم سيگنالهاي ضعيف و ساده لوح كودكانه اش ، فركانس داد ... خودش رو به زمين محكم كرد و باعث شد ، بجاي همپاي يدو شدن ، دنبالش كشيده بشه ... يدو درب آهني ميون حياط و محوطه فنسي رو باز كرد ... با حركتي خشن دست گره كرده اش بدور مچ پانتي رو به جلو كشيد ... يه قدم به داخل محوطه گذاشت و گريه پانتي پر صدا تر شد ... يدو كشون كشون به داخل بردش و بدون اينكه به التماسها و لحن پر خواهش و گريونش توجه كنه ، به درب چوبي اتاقي تو محوطه فنس دار نزديكش كرد ... با ضربه اي محكم با پا ، در اتاق رو باز كرد ... پانتي رو به داخل اتاق سياه پرت كرد و لگدي نثار كمر افتاده اش به روي زمين كرد و نعره كشيد : « اينجا ميموني تا ادب شي ... مادرت بجز فاحشه گري ، چيزي بلد نبود يادت بده ، ولي اينجا همه چي ياد ميگيري ، بجز فاحشه گري ... از فردا آب و يونجه و علف حيوونها با تو ... كسي حق نداره كمكت كنه ... »
و اين كسي حق نداره كمكت كنه رو بلند تر نعره كشيد ... و در ادامه گفت : « سمعتي اِزبيده ... » ( شنيدي زبيده )
و باز با همون نعره ادامه داد : « دختر فريد بيغيرت ، بايد درست شه ... كار داري ، ولي نه زياد ... سر دو روزه آدمت ميكنم ... فعلا تو اين طويله بمون و فكر كن كه كجايي ... از اين به بعد بايد با زبيده زندگي كني ... همه كارهاي خونه رو هم بايد انجام بدي ... زبيده اگه بهت آسون گرفت ، اول جفت پاي خودشو ميشكنم ، و بعد تو ... فهميدي ؟ »
نفهميده بود ... ولي سعي كرد بفهمه ، يا حد اقل وانمود كنه كه فهميده ... سري به پايين تكون داد و پير مرد عصباني در اتاق تاريك رو محكم به هم كوبوند ... تازه تونست نفس بكشه و بوي عجيبي با نفسش به داخل ريه كشيد ... يه بوي گند ... توي چهار ديواري در بسته سر چرخوند ... تاريكي بود و ظلمات ... كم كم مردمك چشمش باز شد و گشاد شد و به بي نوري عادت كرد و تشخيص داد ... اتاق بزرگي ، با دو تا گاو سياه و سه تا گاو سياه و سفيد ... و يه گاو خاكستري ... از آستانه تحملش بالاتر بود ... جيغي كشيد و همراه اون ، گرمايي رو از لاي پاهاش احساس كرد ... و رطوبتي بي اجازه ...


نهار پلو شيويد و باقله با ماهي بود ... هووم ، مورد علاقه اش بود ... دوست داشت ... بازم فك كرد : دقيقا مث عربا ، عربا همشون عاشق ماهي و غذاهاي دريايي هستن ...
بينيشو با ژستي غريب چين داد و ظاهري پر تهوع به خودش گرفت ... با وسواس چنگال و قاشق به دست گرفت و آروم و شمرده فيله ماهي سرخ شده اش رو تيكه تيكه كرد و داخلش به دنبال خار گشت ... نبود ... ميدونست نيست ... شركت اينقد به غذاي كارمنداش اهميت ميداد كه از قبل ماهي رو فيله كنه و بعد سرخ كنه و بده بخورن ... با همون ظاهر ناراضي ، مشغول شد و حواسش بود كه اختيار از دست نده و بيش از اونچه كه ديسيپلين اخلاق اداريش اجازه ميده ، نخوره ... بجاي نوشابه ، هميشه آب ميوه ، اونم با ني ، سرو ميكرد و هيچوقت سر كار دست به ميوه اش نميزد ... فقط گاهي كه غذا چربي زياد داشت و نميتونست از خوردن غذاي چرب و چيلي بگذره ، قاچي ليمو بر ميداشت و با اطواري خاص ، پشت بند غذا ميداد پايين و مزه مزه ميكرد تا چاي بعد از نهار كه مزه ترش و گسش ، با مزه تلخ و گس چاي عوض شه ...
بعد از ماهي هميشه چايي ميخواست ... اينم شايد بر ميگشت به همون علاقمنديهاي ژنتيكيش ... حتي عموش هم هميشه ميگفت : بعد ماهي ، چايي ...
روي صندلي ناراحت گردون وسط سالنش نشست و ليوان چاي به دست ، جدي تر از هميشه با دو خط عمودي وسط ابروهاش ، مشغول شد ... اول با بازرسي فني تكينكو تماس گرفت و چند تا ايرادي كه ناشي از ناهماهنگي پروژه ، با نقشه بود ، رو باهاشون در ميون گذاشت ... بعد از روي نكات يادداشت كرده نت برداري كرد و پرينت گرفت و با يه كليك فرستاد روي مانيتور منشي آقاي معيني ... بعد از اون دوباره سر وقت يكي دو تا شماره اي كه قبل از نهار موفق به صحبت با مدير عاملاشون نشده بود ، رفت و شماره گرفت ... خوشبختانه يكي از شماره ها ، مدير مربوطه گوشي رو برداشت و جوابش رو در كمال ادب و احترام داد ... موند تك شماره اي كه بازم منشي عذر خواهي كرد و گفت مدير عامل نيست ... به ناچار با حالتي عصبي ، از منشي خواست ، ناظر پروژشون رو براي روشن كردن ابهاماتي در پروژه ، به اداره بفرسته ... اين ديگه اوج بد بياريش بود ...
جلسه هاي روزانه با رئيس مهندسي عمومي ، بدون روشن شدن كامل نكته هاي پر ابهام ، اعصابش رو بهم ريخته بود ... يكي دو ساعتي وقتش ، به گذروندن جلسه گرم شد و با جديت ، در مورد پيشرفت فيزيكي پروژه هاي تحت مسئوليتش توضيح داد ... موارد ابهام دار و ايراد دار و ستاره دار رو با رئيس جديد در ميون گذاشت و از راه كارهاي پيشنهادي رئيس جديد ، نت برداري كرد ... دوباره روي صندلي گردون ناراحتش وسط سالن ، نشست ... به پايان ساعت كاري دوم ، نزديك شده بود ... ساعت نزديك چهار و بيست بود ... اگه ميخواست مجبور نشه تا شش و نيم بمونه ، بايد هر چه سريعتر كارهاي روي ميزش رو جمع و جور ميكرد ... تلفن روي ميزش به صدا در اومد ... ناظر پروژه شركت مدير عامل گم و گور شده ي مذكور ، دم گيت دو بود و مجوز ورود ميخواست ... با آقاي معيني هماهنگ كرد و مجوز رو صادر كرد ... چاره اي نبود ، بايد اون روز تا ساعت شش و نيم ميموند ... و موند ...
با يه نگاه به قيافه جونك بي سابقه ، تا فرح آباد رفت ... نه طرف مال اين كار بود و نه اندازه اين كار ... دست و پا چلفتي تر از اون بود كه بخواد ناظر يه پروژه عظيم فني باشه ... مجوز ورود رو از دستش گرفت و نگاهي انداخت ... « ساسان عباسوند » ... اسمش هم مال اين كارها نبود ... ساسان و چه به ناظر پروژه بودن ؟ ... ابرويي بالا انداخت و پرونده رو چك كرد ... خط چهارم استدمنت پروژه اسم ناظر فني چيز ديگه اي بود : « كاوه رستم زاده » خودش بود ... هم اسمش و هم ابهت اسمش ... با همون ابروي بالا رفته ، نگاه ديگه اي به پسرك انداخت ... باز تو استدمنت هول خورد ... مدير عامل شركت ايستا كوش « امير محتشم ثباتي » ... اين اسم هم مال اين كار بود ... جون داشت ... مال داشت ... خدم و حشم داشت ... نوچه فرستاده مرتيكه پوفيوز ...
صداشو محكم كرد و تو گلو تاب داد : « جناب آقاي عباسوند ... اولا كه شركت شما ، براي نماينده هاي درگير پروژه اش كارت تردد موقت به اين شركت رو داره ، شما چه جور نماينده اي هستيد كه نه توي استدمنت و نه توي بقيه مكاتبات اداري تا الان اسمي از شما برده نشده ؟ كارت تردد هم نداريد ؟ ... اگه نامه اعلام نمايندگي از طرف ايستا كوش داريد كه به امضا و توافق ما رسيده باشه ، بفرماييد بشينيد ، در غير اينصورت ... »
« نامه ندارم ... ولي هستم ... ناظرم ... خود آقاي ثباتي منو ... »
بي تجربه تر از اون بود كه بدونه وسط حرف يه خانم محترم ، كه در حقيقت ناظر فني و بازرس كارفرما براي اين پروژه عظيم و پر مبلغه ، نبايد پابرهنه بپره و ريسك كنه ... : « خود آقاي ثباتي به تنهايي ، نميتونه براي اين پروژه تصميم بگيره ... مثل اينكه بديهي ترين مسائل رو هم شما نميدونيد ... بهرحال ، به جناب ثباتي بفرماييد در صورتيكه براي پايان پروژه حسن انجام كار از طرف ما ميخوان ، بهتره خودشون براي پاره اي توضيحات در اسرع وقت و ترجيحا فردا اول وقت بيان اينجا ... روز خوش به سلامت .. »
ده دقيقه ، يه ربع فك زدن با جوجه مهندس كم سابقه اي كه ، معلوم بود عمدا بعنوان ناظر معرفي شده ، اعصابش رو بيش از پيش به هم ريخت ... پر خشم ، لب زد : اين يارو پيش خودش چي فكر ميكرد كه شاسكولي مث اينو بعنوان نماينده فرستاده ؟


بهر حال ، وقت اونقدري گذشته بود كه مجبور باشه تا ساعت شش و نيم كه همه كارمنداي اداري باقي مونده ، خروجي ميزنن ، بمونه ... بچه هاي مهندسي عمومي همه رفته بودند ... سعي كرد خودش رو مشغول كنه ... براي دو ساعت ، مشغول كنه ...
بازم گير داد به نقشه ها ... بعضي جاها رو ميشد زير سبيلي رد كرد ، ولي پانتي اهل زير سبيلي رد كردن نبود ... تو كار اهلش نبود ... از يه شوخي مزخرف سيا تو ول گرديهاي تعطيليشون راحت ميگذشت ، ولي از يه اپسيلون جابجايي و عدم مطابقت طرح با پروژه نميتونست بگذره ... سعي ميكرد اقلا يه پرونده پاك از خودش بجا بذاره ، تو زندگي كه نتونسته بود ، پس لا اقل ميتونست تو زندگي كاريش حفظش كنه ...
نقشه ها رو روي ميز كار گوشه سالن بزرگ مهندسي عمومي پهن كرد ... راديوگراف « كــَپ » ( يه قطعه آهني فني ) پروژه ايستا كوش رو هم پهن كرد ... اندازه ها دسي ميلي و ميكرو ميلي با هم نا مطابق بودند ... رو هم چفت نميشدند ... گراف با نقشه متچ نبود ... هاي لايت سرخابي رنگش رو برداشت و علامت زد ... راديو گراف لايت شده رو چنگ زد و لوله كرد و برگشت ... درست وسط سالن ، جايي كه صندلي گردون ناراحتش بود ، سايه اي تشخيص داد ... مهندسي عمومي خالي بود و فقط به اندازه سه در اونورتر از در سالن ، كه با پارتيشن هاي آلومينيومي و ام دي اف از هم جدا شده بودند ، آقاي معيني بدون منشي تو اتاقش بود ... شايد هم نبود ...
بهرحال يه مهمون ناخونده داشت ... سينه اش رو به جلو داد و شونه هاشو عقب تر ... ستون فقراتش رو صاف كرد و قدمهاشو محكمتر ... به صندلي گردونش وسط سالن نزديك شد ... درست حدس زده بود ، كسي ناخونده منتظرش بود ... : « بفرماييد ؟ امري داشتيد ؟»
مرد اخمي رو پيشوني نشونده بود ... بهش ميخورد سي و دو سه سالي داشته باشه ... ولي جنتلمن بود ، اقلا ژست جنتلمني گرفته بود ... صندلي گردونش رو برگردونده بود و يه پا روي صندلي گذاشته بود و يه دست تو جيب شلوار ... كت و شلوار سيلك خوش دوختي تنش بود و ميشد حدس زد كه سرش به تنش مي ارزه ... موهاشو به بالا مرتب شونه كرده بود و شاخه اي موي براق تو صورتش افتاده بود ... چشمهاي نافذش رو به روبرو دوخته بود ... دست توي جيب داخلي كتش كرد و پيپي بيرون كشيد ... بدون اينكه چشم از چشم پانتي برداره ، با فندك زيپوي طلايي ، پيپ رو روشن كرد و پك عميقي كشيد و بوي كاپتان بلاك اصلي اي ، توي فضاي پر تهويه مهندسي عمومي پخش كرد ... همراه با نفس پر دود و پر بو ، آروم گفت : « چقد ؟ »
حس كرد اين اخم رو ميشناسه ... شايد ميشناخت ... آدماي زيادي رو با اين ژست و يال و كوپال ديده بود ... ولي معني چقد رو درك نكرد ... پر سوال نگاه كرد و پرسيد : « چقد چي ؟ »
مرد دستش رو از جيب بيرون كشيد و محكم كفشو كوبوند رو ميز ... پانتي بوي پر تهديدي رو زير دماغش حس كرد ... مرد نعره زد ... : « چقد از خسراوني بيشتر ميگيري ؟ »
از مردان نعره زن متنفر بود ... خيلي متنفر بود ... : « اوي ... ارباب ، درست حرف بزن ... فك كردي اينجا ملك شخصيته كه اينطور نعره ميكشي ؟ چطور جرات ميكني به من ! با اين لحن زننده توهين كني ؟ »
مرد پا از روي صندلي گردون برداشت ... با همون دستي كه محكم كوبونده بود روي ميز ، صندلي رو چرخوند ... صندلي سه چهار تا چرخ خورد و كمي اونطرف تر ايستاد ... پيپش رو به دهن برد و روي صندلي چرمي راحتي ارباب رجوع نشست ، پا روي پا انداخت ... چشمهاشو باريك كرد و تو چشم پانتي تيز نگاه كرد : « توهين ؟ ... شما به چه حقي جرات كرديد و به نماينده من توهين كردين ؟ »
« كــــــــــــي ؟ »
« جناب آقاي عباسوند »
پانتي خنديد ... قهقهه زد ... زير لب تكرار كرد ساسان و باز قهقهه زد ... مرد عصبي شد ... از خنده پر تمسخر پانتي عصبي شد ... از روي صندلي چرمي ارباب رجوع بلند شد ... ارباب بودن خوب بهش ميومد ... ولي ارباب رجوع ؟! ... با دو قدم كوتاه و پر طمئنينه به ميز پانتي نزديك شد ... گراف روي ميز رو برداشت ... همونطور لوله اي به چشم پانتي نزديك كرد ... خودش هم نزديك شد ... به پانتي نزديك شد ... پانتي نفس عميقي كشيد ... بوي كاپتان بلاك همراه با بوي تلخ ادكلن مرد تو دماغش پيچيد ... راديو گراف لوله شده رو در چند سانتي صورت پانتي نگه داشت و پر تهديد ، با اخمي كه پانتي فكر ميكرد هيچوقت باز نميشه ، گراف رو با يه حركت باز كرد ... روي پاشنه پا چرخيد ... مث سفره پهنش كرد رو ميز ... انگشت اشاره اي كه پيپ رو نگه داشته بود ، به روي هايلايتها حركت داد ... باز به چشمهاي پانتي خيره شد ... : « داره ... هماهنگ نيست ... ميزون نيست ... مطابق اصل نيست ... اين روش منه ... كار بايد جاي برگشت داشته باشه ... »
دوباره انگشتش رو روي جايي از گراف گذاشت و تو چشم پانتي خيره شد : « اينجا ... 4 سال ديگه لوث ميشه ... خورده ميشه ... »
و باز يه جاي ديگه : « اينجا ... دو ماه بعد از انقضاي تاريخ گارانتي ... »
باز جاي ديگه : « اينجا ، خيلي كه خوب كار كنه ، 7 سال ديگه ... باز برميگرده ... نياز به ريتيوب پيدا ميكنه ... اين اصل كار منه ... اين لم منه ... ضريب خطا پايينه ... نه بازرسي فني ميتونه ايراد بگيره ... نه هيچ بني بشر ديگه اي ... حواستو جمع كن جوجه ... كري خوندن تو ، هيچوقت نميتونه به كار من ضربه بزنه ... خسرواني زبون منو ميفهميد ... زير ميزيشو ميگرفت و خفه ميشد ... تو هم ميتوني بگيري و خفه شي و بري خوش بگذروني ... نه ؟! ميتوني گلوي خودتو پاره كني و جيغ بزني ... بار آخرت باشه كه مزاحم اوقات من ميشي ... من نوچه هامم براي جوابگويي نميفرستم ، چه برسه به خودم ... مفهمومه ؟! »
نه ، مفهوم نبود ... سنگين بود ... چشمش پر خون شد ... حقارت يه عمر مردسالاري ، تازيانه شد و به بدنش فرو اومد ... لبش رو تر كرد و چشماشو ريز ... به قيافه متفاخر ارباب رجوع بي ادبش خيره شد ... مردمك چشمش رو توي كاسه چرخوند و رو جزء به جزء صورت مرد مكث كرد ... از همش گذشت و باز به چشمهاش رسيد ... : « ببين طرف ! هر كي خريدني باشه ، من نيستم ... شايد بتوني با بند و بست ، با آدمهاي سست و بي جربزه و كيسه مفت خوري دوخته ، معامله كني ، ولي با من نه ... الانم تا زنگ نزدم حراست ، با زبون خوش هري ... كپو درست كن ... تا نه نوچه هاتو شوت كنم بيرون ، نه خودتو ... »
اينبار مرد خنديد ... پر صداتر و موهوم تر از پانتي ... بازم پانتي رو زير و رو كرد ... به نظرش كيس خوبي براي سرگرمي اومد ... از اون گربه هاي ملوس نبود ... چنگ داشت ... تيز و برنده ... : « كپو درست ميكنم ، در عوض تو رو ميخرم ... »
پانتي نيم خندي زد : « باشه بخر ... تونستي بخر ... » چرخي زد و از مرد دور شد ... بدش نميومد ، با يه مرد خشن نعره كش ، چنگ و دندون بازي كنه ...

از خير موندن و تا شيش و نيم صبر كردن و براي دو ساعت اضافه كاري ، تيشه به اعصاب مخمليش زدن ، گذشت ... نميصرفيد ... بايد ميرفت خونه و استراحتي كوتاه ميكرد ... شب بايد ميرفت خونه مامانش ... بايد ميفهميد كه حق با كيه ...
وسايلش رو از روي ميز جمع كرد ... پرونده هاي باز روي ميز رو توي زونكن هاي مربوطه قرار داد ... كيفش رو چنگ زد و روي كول انداخت ... قبل از رفتن ، وارد اتاق مهندس معيني شد تا اطلاع بده كه داره ميره ... صداي خنده هاي بلند از پس ديوارهاي نازك به بيرون رخنه ميكرد ... تقه اي به در زد و با اجازه جناب معيني ، در رو باز كرد ...
در كه تو چارچوب چرخيد ، با دو چشم تيز و پر نفوذ ، باز هم چشم تو چشم شد ... معيني به محض ديدن پانتي ، اشاره كرد داخل شه ... پانتي ناراضي ، حركتي به خودش داد و وارد شد ... معيني ، مدير دو روزه و مسنِ مهندسي عمومي ، با دست به پانتي اشاره كرد و گفت : « اينم از مهندس ناظر پروژه تون ... خانم مهندس يگانه ، دختر مهندس يگانه مرحوم ... همكار سابق من و از دوستان ابويتون هستند ... قديما ، اينقد مهندس يگانه پر معلومات و فني بود ، كه جناب مهندس ثباتي بزرگ ، رو حرفش نه نمياورد ... الان دخترشون ، جاشون رو گرفتند و من اميدوارم به همون ريز بيني و دقيق بيني ، پدرشون باشند ... »
مرد چرخي زد و خيلي شيك از روي صندلي بلند شد ، با زيركي پوزخندي رو لب نشوند و سري به تعظيم خم كرد و گفت : « دقيقا ... خوشبختم خانم يگانه ... اميدوارم بشه باهاتون كنار اومد ... وگرنه كه ... » برگشت و به مهندس معيني چشم دوخت ... : « شما كه ميدونيد ، من به ناظر پروژه هام حساسم ... اميدوارم مهندس جوون ما ، دقيق و كوشا باشند و ... »
پانتي سعي كرد خودش رو به خريت بزنه ... نه از اين مرد شناخت دقيقي داشت و نه از جناب معيني تازه رئيس قسمت شده ... « خواهش ميكنم جناب معيني و همينطور شما جناب مهندس ... »
مرد دستي به نشانه آشنايي جلو آورد و محكم گفت : « امير محتشم ثباتي هستم ... »
پانتي نگاهي به دست معلق تو هواي مرد انداخت و چشم تو چشمش دوخت و گفت : « خوشبختم آقاي مهندس ثباتي ... يگانه هستم ... پانتي يگانه ... » و اهميتي به دست تو هوا مونده نداد و دوباره به طرف جناب معيني برگشت و گفت : « با اجازه من نيم ساعتي زودتر ميرم ... امري نيست ؟ »
معيني لبخندي به لب نشوند و گفت : « نه ... عرضي نيست ... به سلامت ... »
پانتي مكثي كرد و قبل از خروج به ياد كميسيون فردا افتاد و دوباره گفت : « فقط ... فردا مرخصي هستم ، قبلا مجوز استفاده از مرخصيم رو ، آقاي پير دوست امضاء كرده بودند ، ولي فكر كردم شايد بايد به شما هم خبر بدم ... »
معيني باز لبخند گل و گشادي زد و گفت : « خواهش ميكنم مهندس ، هر كاري كه جناب پير دوست كردن ، كاملا صحيح بوده ... ميتونيد تشريف ببريد ... »
قبل از اينكه فرصت پيدا كنه و روي پاشنه پا بچرخه ، صداي ثباتي اومد كه با عجله گفت : « مهندس يگانه ... يه لحظه ... »
و بعد كه به طرف معيني چرخيد و گفت : « با اجازه جناب معيني ، قرار بود فردا بيام و سر فرصت درمورد پروژه با خانم مهندس صحبت كنم كه از قرار ، نيستن ... پس تا وقت هست از فرصت موجود استفاده كنم و قرار بعدي رو با ايشون فيكس كنم ... »
دستي به سمت معيني دراز كرد و تعارفي رد و بدل كرد و قبل از پانتي از اتاق بيرون زد ... ظاهر جتلمن ، بدون رفتار آقا منشانه !
پانتي پشت سرش راهي شد ... قبل از اينكه از در بزرگ شيشه اي ساختمان مهندسي عمومي خارج بشن ، رو كرد به ثباتي و گفت : « جناب مهندس ، من فردا نيستم ... الان هم وقت كاريم تموم شده ... اگه حرفي درمورد پروژه دارين ... »
و قبل از اينكه بتونه جمله اش رو تموم كنه ، ثباتي ميون حرفش پريد و گفت : « نه ... بحثي نيست ... من با شما اتمام حجت كردم ... فقط ميخواستم با اين حرف از وقت تلف كردن توي دفتر معيني ، شونه خالي كنم كه كردم ... من هنوز سر حرفام هستم ... روز خوش ... »
پانتي با دهان نيمه باز از پشت سر به هيكل جنتلمن پوشالي خيره شد ... با كندي به سمت گيت خروجي رفت و پاسش رو از روي سينه كند ... از درب حراست خارج شد و به سمت پاركينگ رفت ... سوار شد و پا رو گاز گذاشت و دنده عقب گرفت و از محوطه دور شد ...
به محض پيچيدن از خيابون عريض و طويل ورودي دو ، ماشين مشكي رنگي پر شتاب ، همراه با اون از پيچ جاده گذشت ... توي يه حركت عمدي ، ماشين مشكي رنگ نوكش رو با در سمت راننده مماس كرد و اصطكاكي بين دو ماشين ايجاد كرد ... پانتي پا روي ترمز گذاشت و ماشين رو متوقف كرد ... ماشين مشكي رنگ هم متوقف شد ... پانتي سريعا در رو به بيرون هول داد و خارج شد ... در سمت راننده ماشين مشكي هم باز شد ...
امروز به طرز عجيبي سه بار ، تيزي برنده چشمهاي امير محتشم ثباتي ، روي اعصابش خط انداخته بود ... قبل از اينكه زبون به تهديد و فحش و داد و بيداد باز كنه ، با لبخندي جا كرده توي كنج لبش ، كارت ويزيتي به طرف پانتي دراز كرد و گفت : « من متاسفم خانوم مهندس ... اين كارت ويزيت منه ، فردا منتظرتون هستم ، تماس بگيرين براي پرداخت خسارت ... » و باز سرش رو به نشانه تعظيمي كوتاه خم كرد ...
پانتي عصبي كارت رو گرفت و به روي كاپوت ماشين مشكي رنگ ثباتي پرت كرد ... : « بيخود ... مگه اينكه خر باشم نفهمم عمدي زدي ... دهنتو سرويس ميكنم احمق ... فك كردي من همون ملوسك بي آزار توي دفترم هستم ؟ ... »
برگشت و سوار ماشينش شد ... استارت زد و قبل از اينكه حركت كنه ، ماشين مشكي رنگ ازش سبقت گرفت ... چند متري از ماشينش دور شد و همينكه پانتي ، ترمز دستي رو كشيد و ماشين رو استارت زد ، ماشين مشكي رنگ دنده عقب گرفت و با سرعتي وحشتناك به سمت ماشين پانتي حركت كرد ... اونقد سريع با ماشين پانتي برخورد كرد ، كه پانتي حتي فرصت نكرد پلك چشمهاشو روي هم بذاره ... سرش با شدت به شيشه برخورد كرد و ...

چشم كه باز كرد ، مردي كت و شلوار پوش بالاي سرش بود ... به دور و برش كه نگاه كرد ، روي تخت آهني وسط حياط گلي بود ... زير كمرش از اثر چهارخونه هاي فنس تخت ، درد ميكرد ... طاها حسين ، طبق معمول سه چهار انگشت تو دهنش چپونده بود و بر و بر پانتي رو نگاه ميكرد ... عمه گوشه اي ديگه ايستاده بود زجه مويه ميكرد و با شيله مشكي رنگش ، چشماشو پاك ميكرد ... خدا رو شكر ، خبري از گاوهاي سياه و سفيد و خاكستري توي اتاق نبود ... فكر ميكرد ، به طرز معجزه آسايي از خطر نجات پيدا كرده ... تمام توانش رو نوك زبونش ريخت و ناليد : « مامان ... مامان ... من مامانمو ميخوام ... »
ناله هاش پر صدا تر شدن ... عمه زبيده اشك ميريخت ... مرد كت و شلوار پوش دستي به روي موهاي از زير روسري بيرون زده اش ، كشيد ... روي هيكلش خم شد و روي سرش رو بوسيد ... اشكي تو چشمش حلقه زد ، كه پانتي رد اونو روي گونه اش ديد ... عمه زبيده به عربي نوحه سرايي ميكرد براش ... ياد روزهاي محرم افتاد و وقتايي كه مامان چادر مشكيشو ميپوشيد و با هم به مراسم نوحه خوني ميرفتن و خانومي ، همينطور پر سوز و گداز ، عربي ميخوند و زنها گريه ميكردن ... حس كرد كه بايد گريه كنه ... و كرد ... زينب رو نميشناخت ، ولي قرابت حسي زيادي بين خودش و زينب بود ... دختركي دلسوخته و بي پناه ...
عمه زبيده ، دست زير شونه نحيفش گذاشت و سرش رو بلند كرد ... با بدبختي ، روي تخت آهني نشست ... عمه زبيده ، چند كلمه اي به عربي ، با مرد كت و شلوار پوش كه كم كم چهره اش تو ذهن پانتي زنده ميشد ، حرف زد و رفت ...
طاها حسين زبون باز كرد و گفت : « يوبا ( بابا ) ... يدو نزدش ... فقط انداختش پيش گاوا ... اينم خوابيد همونجا ... يدو بايد دِگه دِگش ميكرد ... (چفتان بافتان ... كتك زدن زياد ) ... اُم البول ( مادر شاش ... شاشو ) ... »
و دستش رو جلوي صورتش گرفت و دوباره به پانتي نگاه كرد و خنديد و تكرار كرد : « اُم البول »
مرد كت و شلوار پوش ، چپ چپ طاها حسين رو نگاه كرد و گفت : « اِسكت اِبن چِلِب ... ( ساكت باش پدر سگ ) ... »
و برگشت سمت پانتي و توي صورتش خم شد ... بوسيدش و با مهري پدرانه گفت : « پِنتي ، دخترم ... خيلي ترسيدي ؟ منو يادته ؟ ... با زنعمو نرجس ميومديم خونتون ... با هم رفتيم پارك ؟ ... بابا ، بود ... هميشه ميومدم خونتون ؟ ... آره دخترم ... ميخواي بياي بريم پيش من ؟ ... ميخواي با يدو حرف بزنم بذاره تو رو ببريم خونمون ... »
قبل از اينكه زبون پانتي باز شه ، صداي نعره يدو ، چهار ستون تخت آهني رو به صدا درآورد ... نعره زد و با زبون عربي ، اينبار با عمو حميد بحث كرد ... و عاقبت اين بحث ، رفتن با قهر عمو از خونه عمه زبيده بود ... يه خوبي ديگه هم داشت ، كه يدو هم رفت ... هنوز گرسنه بود و هنوز چيزي نخورده بود ... ولي مثل اينكه اين موضوع بي اهمت تر از هر چيز ديگه اي بود ... به لباسش نگاه كرد و خجالت كشيد ... جيشي شده بود و لكه زده بود و بوي بدي ازش بلند ميشد ...
عمه زبيده با يه لباس نو اومد ... يه لباس گل ريز سرخابي رنگ ... پيراهن بلند و باريكي كه وقتي تن پانتي رفت ... سرشونه اش بلند بود و آستينش هم ... بلنديش هم كمي از مچ پاش كوتاه تر بود ... عمه بدنش رو با همون آب زرد رنگ توي اتاقك پر آب شست ... طهارت داد ... موهاي مثل ابريشمش رو هم شست ... موهاش تو هم گره خورد ... كِدر شده بود ... از كثيف بودنش كِدر تر شده بود ... به سرش گِل زد ... تا حالا موهاشو با گِل نشسته بود ... عمه براش شست ... بعد شلواري مشكي رنگ زيپ دار كه به نظرش ميومد يه خورده پسرونه ست ، زير پيراهن تنش كرد ، كه پانتي حس خفه شدن بهش دست داد ... بعد هم موهاشو با يه شونه مربع شكل چوبي ، شونه كشيد كه كلي دردش اومد ، ولي جوني براي جيغ زدن نداشت و فقط بي صدا اشك ريخت ... در آخر هم ، روسري مامانش رو كه عمه از قبل براش شسته بود و روي تخت آهني پهن كرده بود ، نيم نم دار ، روي سرش انداخت و گره زد ... بعد يه دمپايي پسرونه كه احتمالا مال طاها بود ، به پاش كرد ...
دستي از محبت روي سرش كشيد و دستش رو گرفت و آروم آروم به بيرون كشيد ... نزديك گاو سياه بيرون حياط برد و دسته علفي از روي زمين بلند كرد و به دست پانتي داد ... بعد آروم آروم روي كپل گاو دست كشيد ... بعد دسته اي علف ، توي دستش گذاشت و جلو دهن گاو گرفت ... گاو علف رو خورد ...
عمه دست پانتي رو به دست گرفت و آروم آروم ، به كپل گاو نزديك كرد ... پانتي جرات به خرج داد و با دست چفت شده اش تو دست عمه زبيده ، يواش يواش روي بدن گاو كشيد ... نه ، اونقدرها هم كه فكر ميكرد ترسناك نبود ... بعد از اون با شوق بيشتري علف رو به دهن گاو نزديك كرد ... گاو علف رو هم خورد ... پانتي خنديد ... عمه دوباره دست پانتي رو گرفت و كشيد ... كنار تخت آهني ايستاد و پانتي رو به روي اون نشوند ... به داخل يكي از اتاقها رفت و با يه سيني برگشت ... پانتي آب دهنش رو قورت داد ... توي سيني يه ليوان روحي پر از شير بود ... داغ ... يه ماهيتابه ، تخم مرغ محلي با شيره خرما ... يه دونه نون تنوري ... يه بشقاب هندونه خنك و قرمز رنگ ...
لقمه هايي كه عمه با حرفهاي زير لبي عربي به دهنش ميذاشت ، مزه ميداد ... مثل اينكه عمه قربون صدقه اش ميرفت ...


كسي داشت زير لبي ، قربون صدقه اش ميرفت ... چشم باز كرد ... مامانش بود ... به دور و اطرافش كه چيره شد ، فهميد ... اينجا بيمارستان مامانش اينا بود ، محيط رو ميشناخت ... دكتر صمدي كنار مامانش ايستاده بود ... لبخند به لب داشت ... دندونهاشو روي هم فشرد ... مامانش با همه تيك ميزد ... دوباره شوهر كرده بود و ... باز هم از اين مردي كه از ادعاي خيانت كاريش ، طلاق گرفته بود ، دست بر نميداشت ...
روشو به اونور كرد ... اون سمت تخت ، عزيز دلش ، پورياي خوشكل و نجيبش ، ايستاده بود ... بيشتر از دست مامانش حرص خورد ... مامان ، جلوي غرور جووني پوريا هم كوتا نمي اومد و دست از گند كاري بر نميداشت ... با بيرحمي فكر كرد : يدو و عمو حميد حق داشتند كه درمورد مامان اونجوري فكر كنند .
پوريا ، لبخندي به لب نشوند و خم شد و روي چشمهاي پانتي رو بوسيد ... پانتي هميشه از اينجور بوسيدن پوري ، غرق لذتي عميق ميشد ... هيچوقت ، هيچكس ، جز پوريا ، روي چشمهاشو نبوسيده بود ... تا ياد داشت ، گاهي روي سرش ، گاهي ، پيشوني ... و گه گاهي هم گونه اش ... و اكثر اوقات بوسه هاي تو هوايي ، در فضايي خالي و خيالي از گونه اش ، مدل تهراني ، بوسيده شده بود ... گاهي هم ، بوسه هاي پر تف ، مدل زن عمو نرجس و عمه زبيده ...
لبخندي روي لب ، نثار پاره دلش ، پورياي عزيزش كرد و تو چشمهاش خيره شد ... پوريا ، خنديد ... تخت رو دور زد و ... بين دكتر صمدي و مادرش ايستاد ... يه دستش رو از پشت ، دور شونه مادر ، و دست ديگه اش رو از پشت ، دور شونه هاي دكتر صمدي گذاشت ... و با همون لبخند ادامه داد ... : « آجي ... بابامو ديدي ؟ ... بابا ما رو پيدا كرد ... الان ، منو مامان و بابا ، با هم زندگي ميكنيم ... آجي فقط تو رو كم دارم ... فقط تو ... تو چت شده ؟ چرا سرت شكسته ؟ چطوري تصادف كردي ؟ بابام عاشق توئه ... وقتي بيهوش بودي نميدوني چقد حرص خورد ... مگه نه بابا ؟ »
دكتر صمدي لبخندي به لب داشت ... ولي سرش به زير بود ... يه چيزي اين وسط ميلنگيد ... اينو مطمئن بود ... دكتر صمدي عقيم بود ... اينو از اول هم ميدونست ... در ضمن تولد پوريا بعد از بهم خوردن رابطه اون دوتا با هم بود ... با دو دو تا چارتا كردن ساده هم ، هر كسي ميتونست مطمئن باشه كه ، اين بچه ، حتي اگه دكتر صمدي عقيم نبود هم ، نميتونست از يه رابطه سالم بين اون دوتا بوجود اومده باشه ... ميخواست تف كنه ... ميخواست بگه پس چرا شناسنامه پوري به اسم ديگه اي مزينه ... ميخواست تو صورت مادرش تف كنه و بگه : « خر خودتي » ولي پوري خوشحال بود ... چشماي خوش رنگش برق ميزد ... قد بلند و كشيده اش ، كشيده تر بود ... دكتر صمدي هم ، تا به ياد داشت ، زيادي اونو دوست داشت ... الان ، اون هم لبخند ميزد و با عشقي پدرونه نگاهش ميكرد ... از اين جمع بدش نميومد ... ولي از مادرش ؟! ...
بخاطر پوري هم كه شده ، لبخندي نصفه نيمه زد ... دكتر صمدي خنده اي غليظ تر كرد ... صورتش چروك برداشته بود ، پيرتر شده بود ... ولي پانتي ، اين پدر دوم رو به ياد داشت ... با همون خنده ي روي لب ، به پانتي نزديك شد و يه دونه از اون بوسه هاي رو پيشوني اي نصيبش كرد و گفت : « دخترك خوشكلم ... دلم برات خيلي تنگ شده بود ... ديشب رو منتظرت بودم ... يعني بوديم ... قرار بود بياي اونجا ... خونمون ... داشتم دقيقه شماري ميكردم بياي و بپري رو دوشم ، مثل اون موقع ها ، ولي ... »
با تموم ضعفي كه داشت ، ناليد : « من خوبم ... » و از بقيه حرفاش درز گرفت ... من خوبم كي ؟ بابا ؟ دكتر ؟ آقاي صمدي ؟ قديما ، خيلي زود تونست عادت كنه و بگه بابا ... ولي الان ؟
مامانش خم شد و چنگ زد به دستش ... : « پانتي ، ماماني ... تو چت شد ؟ تو كه وقت از سر كار برگشتن ، خيلي محتاط بودي ... با خستگي كار ، هيچوقت تند نميروندي ... ديروز غروب چرا اينقد سرعت داشتي ؟ بيچاره آقاي ثباتي ... اينقد نگران وضعيتت بود كه ديشب به زور فرستادمش بره خونه ... ولي حتي يه ساعت هم تحمل نكرد و دوباره برگشت ... با اينكه تو مقصر بودي ، ولي اون بيچاره ، از غصه داشت دق ميكرد ... »
اگه ميتونست ، اگه ضعف نداشت ، از روي اين تختي كه مثل بختك بهش چسب شده بود ، كنده ميشد و ميرفت سرش رو از تنش جدا ميكرد ... مرتيكه بي كس و كار پوفيوز ، اونو مقصر ميدونست ... رواني ... با همون لحن پر ناله كه الان از زور حرص پر قدرت تر شده بود گفت : « كوش ؟ كجاست ؟ من بايد ... آي ي ي ي ... » و حس كرد ، سرش وسط دستگاه پرس گير كرده ... دردش بيشتر ميشد ... هر لحظه بيشتر ميشد ... مثل اينكه اثر مسكني بود كه داشت تموم ميشد ... مثل همه مسكنهاي موقت زندگيش ، زود تموم ميشد ...
پوريا ، دلواپس پريد جلو : « چي شدي پانتي ؟ درد داري ... » و رو كرد به مامانش ... « مامان مسكن ... يه مسكن بزن براي آجيم ... »
مامانش خم شد رو پانتي : « نميشه عزيزم ... الان نميشه مسكن بزنم بهت ... خوب نيست گلم ، يه خورده طاقت بيار ، اروم باش الان كمتر ميشه ... »
پوري رو ترش كرد ، ابروهاشو تو هم پيچوند : « مامان ، آجيم درد داره ... يه كاري كن براش ... »
مامانش رو كرد به پوريا : « استراحت كنه ، بهتر ميشه پسرم ... تو با نويد برو بيرون ... نويد جان ، پوري رو ببر بيرون ... »
دكتر صمدي دستي پشت پوريا گذاشت و با لحني پدرانه گفت : « بريم بيرون بابا ... مامانت به كارش وارده ... بريم آجيتو تنها بذار ... سختشه جلوي تو درد بكشه . »
مامانش كنار تخت نشست ... سرش رو خم كرده بود ... معذب بود ... بدون اينكه به پانتي نگاه كنه گفت : « عزيزم ، تو چطور تونستي اينقد سرعت داشته باشي كه اين بلا رو به سر خودت بياري ؟ ... پانتي گلم ، قربونت برم الهي مامان ... تو رو خدا اينجوري بهم نگاه نكن ... هر چي دوست داري فكر كن ... باشه ، همونطور كه تو ميگي ، من خرابم ... من هوس بازم ، من هر دم و دقيقه تو بغل يكيم ... ميدونم فشار كارهاي من رو دوش تو سنگين تر از زندگيته ... منو ببخش مامان ... منو ببخش كه هيچوقت نميتونم رك ، مث يه مادر و دختر ، نه نصيحتت كنم ، نه باهات درد و دل كنم ... ولي منم زنم ... »
پانتي تحملش تموم شد : « مامان ! من خر نيستم ... دكتر عقيمه ... پوري از تو لپ لپ دراومده ؟ نگو كه معجزه شده و يه مرد عقيم تو رو باردار كرده ... منو گول نزن مامان ... منو خر فرض نكن مامان ... »
سر مامانش خم تر شد ... بيشتر پايين رفت ... چونه اش با گودي گردنش مماس شد : « نه عزيزم ... ميدونم تو عاقلي ... ميدونم تجربه اين سالها از تو دختر بالغي ساخته ... يه روزي حرفامو بهت ميگم ... يه روزي كه مجبور به خود سانسوري نباشم ... يه روزي كه دردامو داد بزنم ... براي تو كه نزديك تر از تخم چشمامي ... ولي الان بجز شرمندگي ، هيچي برات ندارم ... نويد ، تازه به ايران برگشته ... اون مانعي كه سر راه زندگيمون بود ، ديگه مانع نيست ... من يه بار طعم عشق رو توي زندگيم چشيده بودم ... با نويد چشيده بودم ... حق داشتم براي خودم ، باز هم اون طعم رو داشته باشم و مزه كنم ... تو هم نويد و دوست داشتي ... پوري هم تو سن بديه ، من از پس نگهداري يه نوجوون ، اونم پسر ، تو اين شهر بي در و پيكر برنميومدم . نويد جفت شماها رو دوست داره ... اون عاشقتونه ... قبلا يه دختر داشت ، الان يه دختر و يه پسر داره ... »
چشماي پانتي از حدقه بيرون زد ... سرش تير ميكشيد ، ولي مهم نبود ... با ناله اي فرياد مانند ، گفت : « مامان ! تو چطور تونستي به پوري دروغ بگي ؟ ... چطور دلت اومد ؟ ميدوني اگه بفهمه چي به سرش مياد ؟ »
مامانش خم شد و تند و تند بوسيدش : « عزيزم ... اينجوري براش بهتره ... من نگران اين نيستم ... من نگران بدتر از اينش هستم ... تو فكر كن ، پوري بي پدر ، بي يه مرد ، پشت سرش ، چطوري قد بكشه ؟ نويد براي هر سه ما يه فرصته ... يه حامي ... اينو كه قبول داري ؟ ها ؟ ... بگذريم ، سر فرصت ، خود نويد باهات صحبت ميكنه ... اون معتقده خودش بهتر ميتونه با تو كنار بياد ، از اول هم من اشتباه كردم كه خودم رو جلوي تو انداختم ، بايد قبل از ازدواج مجدد ، خود نويدو ميفرستادم سراغت ... »
و پانتي پوزخند زد ... به كلمه « ازدواج مجدد » پوزخند زد ... كدوم مجدد ؟ مجدد با نويدي كه ازش سير نشده بود ؟ يا مجددِ مجدد ؟ سعي كرد خيلي ميخ به مامانش نگاه كنه ... سعي كرد ، درون مامانش رو ببينه ... ولي اين حسي كه يه پرده خيلي كلفت ، حائل بين اون و مادرشه ، هيچوقت نميذاشت مادر شناسي كنه ... هيچوقت نيمذاشت درون مادرش رو خوب ديد بزنه ... نميتونست بفهمه اون ته ته هاي مادرش چه خبره ... چرا هميشه ، اين مادر ، چيزهايي براي قايم كردن از پانتي داره ؟
مامان دستپاچه گفت : « پانتي ، مهندس رفت دنبال كارت ... خيلي دير شده بود ... تو بايد امروز ميرفتي دنبال نتيجه كميسيون ... شاران خيلي دلواپس بود ... گفت پانتي خودشو ميكشه اگه به كميسيون نرسه ... مهندس هم لطف كرد و گفت آشنا داره ... رفت دنبال كارت و خيلي مطمئن بود ... »
پانتي بقيه حرفهاي مامانش رو نميشنيد ... فرصت پانتي بودن داشت ميپريد ... كميسيوني كه فكر ميكرد ، تموم زندگيش به نتيجه اون بر ميگرده ، امروز بود ... امروزي كه اينجاست ... توي بيمارستان ، اونم بخاطر بازي احمقانه ... ذهنش به سرعت ، تجزيه و تحليل كرد : « مهندس ؟ مهندس كيه ؟ »
مامان از اينكه تونسته بود ، ذهن پانتي رو از اصل مطلب دور كنه ، لبخندي زد و گفت : « مهندس ثباتي گلم ... چه آقاي مودبيه ... باباشو ميشناسم ... از اون دم كلفتا بود ... همكار بابات بود قديما ... خودشو بازخريد كرده بود و كارخونه زده بود ... الان چه دم و دستگاهي بهم زده ... پسرشم خيلي آدم درستيه ... ديشب تا الان از پشت در اتاق تو تكون نخورده ... الانم اگه بخاطر خودت نبود ، نميرفت ... ببينم ، مگه اون نميدونه تو ... »
پانتي سفت شد ، سخت شد ... : « نه نميدونه مامان ... » و موذيانه لبخند زد ... اين بهترين روش براي مثل مامان بودنه ... مثل مامان زجر دادنِ مامانه ... بذار هر چي ميخواد فكر كنه ... مثل من كه هر چي ميخوام فكر ميكنم و ... ادامه داد : « ولي شما نبايد ، به مهندس زحمت ميدادين ... من تا كي اينجام ؟ »
مامان باز هم خم شد و بوسه اي روي دستش نشوند ... : « هيچي ... سرمت تموم شد ، از اينجا ميريم ... خيلي خون از سرت رفته ... هفت تا بخيه خورد ... تو چرا كمربند نزده بودي ؟ »
دوست داشت فكر كنه : كاشكي مرده بودم ... ولي خودش هم ميدونست ، اين زندگي رو دوست داره ... با تموم بي انگيزگي ، دوستش داره ... يه چيزي توي اين زندگي هست ، كه بهش چنگ انداخته و بهش وابسته شده ... دلبسته شده و دوست نداره بميره ... عادت كرده ...


بايد عادت ميكرد ... بايد به اين زندگي ، عادت ميكرد ... با تموم بچگيش ، بازم ميدونست كه عادت به اين زندگي ، تنها راه چاره ايه كه براش مونده ... اين زندگي پر از تحقير ، پر از كتك ، پر از همه نداشته ها و از دست رفته هاش ... محتاج عادتي غريبه ...
الان ديگه سحر خيز شده بود ... ديگه از گاوا نميترسيد ... حتي گاهي به ترس بيهوده ي قديميش ميخنديد ... شايد اصلا ، گاوها ، تنها دوستهاي صميميش بودن كه هم خوب باهاشون بازي ميكرد ، و هم ياد گرفته بود ، خوب بدوششون ... صبح به صبح ، اول از همه ، سطل بزرگ چك و چول روحي رو زير پستون گاو ميگرفت ... يه كاسه پر از آب ولرم هم جفت دستش ميذاشت ... ياد گرفته بود كه اول با آب ولرم ، هم پستون گاو رو ماساژ بده و هم بشوره ... بعدم دو تا از راست ، دو تا از چپ ، دو تا ديگه هم مال گوساله ها ... دوباره ، دو تا از چپ ، دو تا از راست ، دو تاي بالايي هم مال گوساله ها ... يه بازي سرگرم كننده ...
دست آخرم يه كوه علف ، كه گاوه ، با اون چشماي مشكي درشتش ، در قبالش بهش لبخند ميزد و تشكر ميكرد ... بعدم پر كردن ظرف آب گاوا ... بعد جمع كردن تپاله گاوا ، براي تنور ... بالاي بوم ...
بعد ، دونه دونه ، دستچين كردن دونه هاي سبز تيره ... براق ... پشكلهاي زير پاهاي بره ها و گوسفندا ، براي زير درختا و لا به لاي سبزي خوردنهاي كاشته شده تو گوشه نخلستون ...
بعد يه تشت آب ، كف حياط گلي ... خوب ياد گرفته بود با اون كاسه كوچيكه آب بپاشه ، كه كف حياط ، گل نشه ... آخرشم جارو كردن حياط ، با خيش نخل ...
آماده كردن و كيله كردن ده تا كاسه آرد ... يه سطل آب ... باديه و تشت ... تپاله خشك براي تنور ... جمع كردن آروم و با احتياط تخم مرغا از تو كُله مرغي ... جا جا كردن مرغا ... ارزن ريختن براشون ... ها كه نميتونست كاه و يونجه و سطل آب و ارزن و نون خشك و همشو با هم بلند كنه ، ولي تر و فرز بود ... تند تند ميبرد و برميگشت ... گاهي هم امتحان ميكرد ، رو سر ميذاشت ... اقلا گوني كاهي رو خوب ياد گرفته بود بذاره رو سر ، ولي هنوز نتونسته بود خوب ياد بگيره كه يه دسته يونجه هم روش بندازه ، بدون اينكه سرشو به پايين خم كنه ...
تازه تازه ، چونه كردن خمير هم ياد گرفته بود ، ولي خوب از پس باز كردن خمير بر نميومد ... ورز دادنش راحت بود ، اما زورش نميرسيد و عمه ميگفت ، خوب ورزش نميده ... نون دراوردن هم امتحان كرده بود ، از پس اونم خوب بر نمي اومد ... در آوردن نون از تنور ، چند باري دستش رو سوزونده بود ...
آرد پاشيدن زير چونه هاي نون ، قبل از باز كردن خمير هم خوب بود ... مشت مشت مي
رمان پانتي بنتي(4)
رمان پانتي بنتي(4)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شكلك زيبا Beautiful

شكلك زيبا Beautiful

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



شكلك زيبا Beautiful
شكلك زيبا Beautiful
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
مافين شكلاتي

مافين شكلاتي

سلام به همه دوستان گلم ...باز هم داره روز ها بلند مي شه و دعوت دوستان يا خانواده  به يك عصرانه مطبوع بسيار لذت بخشه .مخصوصا اين مافين شكلاتي خوشمزه با عطر دارچين كه فوق العاده خوشمزه و خوش عطر هست...مثل همه مافين ها درست كردن آن بسيار راحته ووقت بسيار كمي مي گيره ...مطمئنم از درست كردن ان پشيمون نمي شويد ....

مواد لازم : از اين مقدار  14 عدد مافين بزرگ ،درست مي شه .

تخم مرغ :4 عدد

آرد :300گرم يا دو  و يك پنجم پيمانه

پودر شكر :220 گرم يا يك پيمانه و يكقاشق سوپ خوري

پودر گردو :100 گرم

كره :150 گرم

شير : نصف ليوان

شكلات رنده شده :100گرم

پودر كاكائو :دو قاشق سوپ خوري

دارچين :نصف قاشق سوپ خوري

بيكينگ پودر :دو قاشق چايخوري

وانيل :يك چهارم قاشق چايخوري

نمك :يك هشتم قاشق چايخوري

طرز تهيه :

ابتدا فر را با حرارت 180 درجه سانتيگراد روشن مي كنيم .

كليه مواد را با دقت اندازه گيري مي كنيم و كنار مي گذاريم .

شكلات رنده شده وكره را روي حررات بسيار ملايم قرار مي دهيم و به هم مي زنيم تا كره وشكلات كاملا آب بشه وبعد كنار مي گذاريم تا كمي خنك بشه .

تخم مرغ ها و وانيل  را با همزن دستي كمي مي زنيم تا تا از حالت لختگي خارج بشه .

مخلوط شكلات وكره و شير را با تخم مرغ مخلوط مي كنيم ..نياز به هم زدن زياد نداره .

آرد و بيكينگ پودر را سه بار الك مي كنيم وبا مواد خشك ديگه مثل دارچين و نمك و پودر شكر و پودر كاكائو را با هم مخلوط مي كنيم .

حالا مواد خشك را با به آرامي با ليسك با مواد فوق مخلوط مي كنيم .فقط در حد مخلوط كردن واصلا نياز به زدن نداره .ودر آخر پودر گردو را هم مي افزاييم .

براي مافين مي تونيم از قالبهاي مافين(يعني قالبهاي فلزي )همراه  با كپسول استفاده كنيد واگه قالب ها تفلوني باشه مي تونيد فقط قالبها را چرب كنيد و كپسول استفاده نكنيم .سپس با اسكوپ ويا قاشق دو سوم قالبها را پر مي كنيم .

روي مافينها را باخلال پسته ويا بادام ويا پودر پسته تزيين مي كنيم .

در طبقه وسط فر به مدت بيست تا بيست وپنج دقيقه مي پزيم .فقط بعد از بيست دقيقه به ان سرمي زنيم اگه با خلال دندان امتحان كرديم و از خمير كيك به آن نچسبيد مي تونيم مافين ها را از فر خارج كنيم ودر غير اينصورت به آن پنج دقيقه ويا بيشتر وقت مي دهيم ..خوشمزه هست ..نوش جان .

                        

            كيك هويج وگردو                                              كيك شكلاتي موز وگردو

                       

              كيك عصرانه                                                    كيك نسكافه وگردو

                                      

                                                    كيك سيب وگردو

 

 

مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



مافين شكلاتي
مافين شكلاتي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك خندانك هاي بزرگ Big Smiles

عكس متحرك خندانك هاي بزرگ Big Smiles

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



عكس متحرك خندانك هاي بزرگ Big Smiles
عكس متحرك خندانك هاي بزرگ Big Smiles
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://salamlady1.zaminblog.com
مچبند نئوپرن پاور بالانس
پکیج نرم افزاری Assistant 2013
آموزش HTML و CSS
جا کنترلی رو مبلی